بسم الله الرحمن الرحیم
گروه فرهنگی لب المیزان
به لب المیزان خوش آمدید.
گروه فرهنگی المیزان
آرشیو پرسش و پاسخ ها
تعداد نمایش
شماره پرسش:
نمایش چاپی
شماره عنوان پرسش
11013
متن پرسش
با سلام و عرض ادب و احترام خدمت استاد گرامی: در مقدمه کتاب معرفت النفس و الحشر به کلامی از علامه طباطبایی برگرفته از رساله لب اللباب اشاره نموده اید که فرمودند: «بارى رویه مرحوم آقاى قاضى نیز طبق رویه استاد بزرگ آخوند ملا حسین قلى همان طریق معرفت نفس بوده است و براى نفى خواطر در وهله اول توجه به نفس را دستور مى داده اند، بدین طریق که سالک براى نفى خواطر باید مقدار نیم ساعت یا بیشتر را در هر شبانه روز معین نموده و در آن وقت توجه به نفس خود بنماید. در اثر این توجه رفته رفته تقویت پیدا نموده و خواطر از او نفى خواهد شد و رفته رفته معرفت نفس براى او حاصل شده و به وطن مقصود خواهد رسید، إن شاءالّله.» استاد گرامی لطف کنید اگر امکان دارد طریقه عملی توجه به نفس را به طور جزئی و دقیق بیان بفرمایید و اینکه آیا این کار نیاز به مقدماتی مثل تزکیه نفس به طور کامل دارد یا اینکه می توان به طور موازی هر دو کار را انجام داد؟ عاجزانه خواهشمندم برای اینکه ان شاءالله این توفیق نصیب ما نیز گردد و ما هم به طریق معرفت نفس راه پیدا کنیم ما را هر چه بیشتر راهنمایی بفرمایید. با تشکر
متن پاسخ
باسمه تعالی: سلام علیکم: بنده بعد از آن‌که نظر بزرگان را دنبال کردم در جمع‌بندی و به صورت کاربردی بحث «ده نکته در معرفت نفس» را به میان آوردم و آن را در ده جلسه شرح دادم. فکر می‌کنم اگر آن مطالب را دنبال بفرمایید جایگاه بسیاری از دستورات سلوکی دین برایتان إن‌شاءاللّه روشن می‌شود. موفق باشید
22321
متن پرسش
جناب استاد با سلام و تشكر از بابت پاسخگويي و صرف وقت گرانبها دو سوال از خدمتتون دارم: 1. چيزي كه در اين چند سال از تلاش هاي بي ثمر خودم در مسير سير الي الله فهميدم اين است كه هر وقت انگيزه و همت بالايي داشتم در اين مسير موفق تر بودم و هر وقت نداشتم به هيچ نتيجه اي نرسيدم. حالا سوالم اينه كه من به توصيه خيلي اساتيد عمل كردم ولي چون انگيزه قوي اي نداشتم غالبا در همان ابتدا يا در ميانه راه جا زدم. به نظر مياد آدم اول بايد دنبال كسب انگيزه و همت قوي باشه. اينطوري مسير، خودش روشن ميشه. اين انگيزه قوی و همت بالا چگونه به دست مياد، اصلا آيا اكتسابي است يا ذاتي؟ ۲. احساس مي كنم داراي خبث طينت شديدي هستم، مهمترين دليلش هم اين است كه معمولا از موفقيت اطرافيانم شاد نمي شم و اكثرا حسادت مي كنم و هيچ وقت هم به دنبال برطرف كردن غم و مشكل آدم هاي اطرافم نيستم، منفعت طلبي شخصي بالايي دارم. شدم مصداق اين ضرب المثل: ديگي كه براي من نجوشه... و فكر مي كنم بيشتر مشكلات و ناكامي هاي من هم از همين خباثت باطني است چون دچار ضيق صدر شديدي هستم. آيا چاره اي براي دو امر بالا سراغ داريد؟ سپاسگزارم
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: 1- با نظر به کمالات انسان کامل و راهی که در مقابل ما برای رسیدن به آن فضائل هست، می‌توان انگیزه و همت خود را صد چندان کرد 2- فراموش نکنید که خداوند در قرآن به ما می‌فرماید: «خُلق الانسان ضعیفا» یعنی انسان ضعیف خلق شده است ولی بنا نیست که ضعیف بماند. این ضعف‌هایی که در خود برشمردید لازمه‌ی اولیه‌ی خلقت است و با برنامه می‌توان از یک‌یک آن‌ها عبور کرد در آن صورت است که کمالاتِ مخصوص به خودتان برایتان به میان می‌آید وگرنه اگر انسان از اول، خوب بود که آن کمالات از آنِ او نبود! موفق باشید

653
متن پرسش
با سلام و تشکر فراوان و آرزوی توفیقات روز افزون. استاد گرامی،من دختری مجرد هستم.مذهبی(انشاا...). درسم تمام شده و در حال حاضر شغلی ندارم.اکنون با اینکه میدانم وقت گرانبهایتان خیلی پر است و سرتان خیلی شلوغ اما میخواستم خواهش کنم مانند یک پدر دلسوز به حرفهایم گوش دهید و مرا از کمک،دعا و راهنمایی خود بهرمند سازید. راستش وقتی نوجوان بودم به مباحت اخلاقی و اغتقادی بسیار علاقه مند بودم.در جلسات مذهبی شرکت میکردم و لذت می‌بردم و خوشنود بودم که خداوند مرا به این سمت هدایت فرموده و از جوانهایی نیستم که به دنبال شهوترانی ورابطه با جنس مخالف هستند.خود را از این مسایل کنار می‌کشیدم و یقین داشتم خداوند به وقتش همسری خوب و دوست داشتنی مرحمت میکند. وقتی وارد دانشگاه شدم برایم مهم بود که دینم را فدای دنیایم نکنم و به بهانه ی علم و شرکت در محافل سیاسی و علمی و فرهنگی ،اختلاط با پسرها را که بعضاً میدیدم رابطه ای راحت و صمیمانه با دخترهای جمع خود دارند ،مجاز ندانم.گرچه چون از لحاظ علمی ممتاز بودم و از لحاظ فکری خلاق از طرف دوستانم پیشنهاد میشد که شرکت کنم ولی چون دینم در اولویت بود و میدانستم نمیتوانم جو را عوض کنم رد میکردم.اینها را گفتم که بدانید به لطف خداوند از جمله دخترانی نبودم که به راحتی و یا حتی به قول بعضیها برای پیدا کردن شوهر!دست به اینگونه روابط میزنند. همیشه تفکرم این بود که خداوند فاضل وکریم است ومهربان و اوست که همه کاره است.اگر بخواهد مقام و مرتبه ی علمی بدهد بدون شرکت در این جمع ها هم میدهد و اگر به او بسپاری و از او که صاحب همه چیز است تقاضا کنی،همسری نصیبت میکند که فکرش راهم نمیکردی.وقتی فارغ التحصیل شدم وخودم را آماده ی ازدواج یافتم ،تقاضایم را با خدا مطرح کردم. ولی تا کنون که در آستانه ی ... سالگی هستم و درخواستم از قادر متعال هنوز ادامه دارد خواستگار مناسبی نداشته ام ..خیال نکنید دچار وسواس شده ام،خیر.واقعا مساله ی کفییت را مد نظر قرار میدهم.من خانواده ی مذهبی،تحصیلکرده وبافرهنگی دارم.خودم خوش قیافه و خوش برخورد هستم.استعداد هنری زیادی دارم.همه ی دوستانم و بسیاری اطرافیان مرا خیلی دوست دارند و از بامن بودن احساس لذت میکنند.نمیدانم چرا خداوندی که در دعاهای فراوان مثل ابوحمزه و دعای افتتاح و بسیاری دعاهای دیگر او را همه کاره و قادر وبسیار مهربان میخوانیم اینطور کار ازدواج مرا به غیر خود سپرده.همه میگویند شما متولدین 60تا64جمعیتتان زیاد است و همه همینطورید و ...،اما من سابقا از این حرفهاخنده ام میگرفت و میگفتم خدایی که گفته اگر همه ی مردم دنیا سوزن فروش بودند من رزق آنها را میدادم چطور در زیادی جمعیت ما درمانده شود!استاد عزیز از هر روشی بگویید در خانه اش رفته ام و گاهی مطمئن بودم به اجابت.احساس تنهایی شدید میکنم.احساس نیاز به زندگی مستقل .احساس نیاز به یک همسر خوب،یک همسفر. شرایط برایم سخت و دلتنگ کننده شده .نمیدانم چه کنم.چون همه چیز را به اراده ی خدا میدانم احساس میکنم دارد مرا امتحان میکند.آیا خدا بنده هایش را که با کمال ناامیدی از غیر به او پناه میبرند با بی پناه گذاشتنشان امتحان میکند؟آیا میخواهد صبرم را بالا ببرد یا همه ی اینها اوهام من است و او اصلا کارهای دنیا را به مردم دنیا واگذار کرده و من باید به راههایی متوصل شوم که نه تنها در شان خودم و خانواده نیست،همیشه هم آنها را امید به غیر میدانستم(منظورم سپردن به راوی و بنگاه های ازدواج است).استاد گرامی چرا خداوند اینطور سفت تو ذوق من زد.منی که همیشه به همه میگفتم بسپار به خدا.این همه جوان خوب تو این جامعه.من نمیشناسم اما خدا که میشناسه.من چه کار کنم.احساس میکنم با این همه استعدادی که دارم، دارم هرز میرم .آیا اعتقاداتم که همیشه هم براشون مثال عینی میدیدم اشتباه بوده؟ با تشکر فراوان
متن پاسخ
باسمه تعالی، علیک السلام: حافظ می‌گوید: « فرصت شمر طریقه رندی که این نشان...چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست» باورت آمد که اگر کارهای خود را به خدا واگذاری، خدا هم آن کار را به عهده می‌گیرد – و چه خوب باوری است – ولی بیشتر از آن را گویا باور نکرده‌ای که اگر خود را به خدا واگذار کردی که به جای این‌که او کارهای تو را انجام دهد، آنچه خدا برایت مقدر کرده است را بپذیری؟ گفت: «گر به هر زخمی تو پر کینه شوی.....پس کجا بی صیقل آیینه شوی؟» نه خانم محترم! آن عقاید پاک اوهام نبود بلکه خدا خواست بگوید تو با قیافه‌ی پسندیدنی و ذوق هنری و تحصیلات عالیه برای خودت نقشه کشیده‌ای ولی ما نقشه‌های دیگری برایت داریم. «اوهام» آن فکرهایی است که برای خود تنظیم کرده‌ای و «حق» آن نوع زندگی است که خداوند برای شما تقدیر کرده است، ولی شما جرأت رفتن به سوی آن زندگی را ندارید. در آخر دعای ابوحمزه عزیز از خدا می‌خواهید: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ إِیمَاناً تُبَاشِرُ بِهِ قَلْبِی وَ یَقِیناً حَتَّى أَعْلَمَ أَنَّهُ لَا یُصِیبُنِی إِلَّا مَا کَتَبْتَ لِی وَ رَضِّنِی بِمَا قَسَمْتَ لِی‏.» خدایا از تو می‌خواهم ایمانی به من عطا کنی که مباشر و همراه قلب من باشد، و یقینی به من عطا کن که بدانم به من نمی‌رسد مگر آنچه را که تو خدای مهربان برای من ثبت کرده‌ای، و مرا به آنچه قسمت‌ام کرده‌ای راضی بگردان. از کجا که خداوند حکیم مهربان راه دیگری را برای شما مقدر کرده، ولی شما از راهی که خود برای خود می‌خواهید چشم برنمی‌دارید و همواره همان آرزوها را دامن می‌زنید. با ناکام‌کردن شما نسبت به آن برنامه دارد می‌گوید: «گوش دل را یک دمی این‌سو بیار.... تا بگویم با تو از اسرار یار» آری بر آن عقیده‌ی پاک و متعالی پایدار باشید و اجازه بدهید دست خدا تا بهشت را روبه‌روی شما بگشاید. فرصت سیر در معارف الهی و آیات ربانی را از دست ندهید که همیشه این فرصت نمی‌ماند. موفق باشید
2281
متن پرسش
سلام من اهل اراک هستم و با دوستانم سیر مطالعاتی ایشان را شروع کرده ایم سوالم این است که چرا ایشان لباس روحانیت را نمیپوشند و این که با وجود این افکار متعالی این قدر سطحی در مورد مسایل سیاسی صحبت میکنند و اصلا شخصیتی مثل ایشان چرا باید وارد مسایل بیخود سیاسی شوند.
متن پاسخ
باسمه تعالی؛ علیکم السلام: این‌که می‌فرمایید چرا بنده معمّم نمی‌شوم علّتش آن است که کسی باید لباس روحانیّت به تن کند که علاوه بر علم به معارف اسلامی، به فقه نیز مسلط باشد و بنده در علم فقه مبتدی هستم و این‌که می‌فرمایید چرا در امور سیاسی نظر می‌‌دهم به نظر خودم تلاش بنده آن است تا عزیزان سخنان مقام معظّم رهبری را ـ‌که ایشان را در امور سیاسی کامل‌ می دانم‌ـ با دقت بیشتری دنبال‌کنند و بنده تنها بر سخنان ایشان تأکید می‌کنم و سعی می‌کنم رفقای عزیز، آزاد از جو سازی‌های احزاب و گروه‌ها به سخنان رهبری نظر بفرمایند. از خود نمی‌پرسید چرا ایشان در همین ماه رمضان امسال به دانشجویان نصیحت کردند و فرمودند : «خب، در مسئله‌ى اخلاق، این نکته را هم عرض بکنم - این را بعداً میخواستم عرض کنم؛ چون میترسم وقت بگذرد، جلوتر عرض میکنم؛ زیرا جزو اساسى‌ترین مسائل است - پرهیز از قول به غیر علم، از غیبت، از تهمت. من خواهش میکنم شما جوانهاى عزیز به این مسئله اهتمام بورزید. همین طور که در زمینه‌هاى مختلف اهتمام به طهارت عملى دارید - به نماز اهتمام دارید، به روزه اهتمام دارید، به پرهیز از تعرضهاى جنسى اهتمام دارید - به این مسئله هم اهتمام داشته باشید. اگر چنانچه ما چیزى را به کسى نسبت بدهیم که در او نیست، خب این میشود تهمت. اگر چنانچه چیزى را بگوئیم که به آن علم نداریم؛ مثلاً یک شایعه است - یک نفرى یک حرفى را از قول یکى نقل میکند، ما هم همان را دوباره تکرار میکنیم - خب، این کمک کردن به شایعه است، این شایعه‌پردازى است؛ قول به غیر علم است. قول به غیر علم، خود قولش هم اشکال دارد، عمل کردن به آن امر غیر معلوم و بدون علم هم اشکال دارد؛ «و لا تقف ما لیس لک به علم».(4) «لا تقف»، یعنى چیزى را که علم به آن ندارى، دنبال نکن، دنبال نرو. دنبال کردن، هم در زمینه‌ى عمل هست، هم در زمینه‌ى گفتار هست. وقتى شما یک چیزى را گفتید که به آن علم ندارید، این هم اختفاء امرى است که انسان به آن علم ندارد. لذا دنبالش میفرماید: «انّ السّمع و البصر و الفؤاد کلّ اولئک کان عنه مسئولا » 6۱۳۹۱/۰۵/۱». موفق باشید. .
1843

صمت و سکوتبازدید:

متن پرسش
سلام استاد گرامی. خداوند به شما توفیق روزافزون عنایت کند. استاد"صمت و سکوت" در روایات اسلامی به شدت مورد توجه و تاکید قرار گرفته است منتهی در آیات قرآن اشاره ای به این امر نشده، آیا اهمیت سکوت بقدری نبوده که در آیات بدان اشاره شود؟سوال دومم این است که در مقاله ایی در خصوص سکوت در عرفان اسلامی بخشی را مطالعه کردم و مایل بودم این بخش را شما بخوانید و نظرتان را در این خصوص اعلام کنید که فرق سکوت در عرفان اسلامی و غیر اسلامی چیست؟ این بخش بدین گونه است: «یکی از خصوصیات انسانی این است که با آن که ساکت و خاموش است سخن می گوید و با خود حرف می زند. انسان همواره با خود سخن می گوید. این سخنگوئی، ذاتی انسان است و نمی توان دمی را در سکوت مطلق بگذراند. آن چه مساله است این که این سخنان درونی از راه زبان منتقل می گردد؛ زیرا بسیاری از گفت وگوهای درونی و سخنانی که درجان آدمی است قابل گفتن نیست. اصولا انسان با سخن گفتن تفکر می کند و سخن ذاتی و درونی است که به او کمک می کند تا تفکر و تدبر کند و راه و چاه را بشناسد و علم درونی بیابد. ولی این سخن درون است که می بایست کنترل و مدیریت شود و بیراهه نرود. این مرحله نخست است و آن گاه نیز می بایست بهترین سخنان درون را بر زبان جاری ساخت. انسان باید از بسیاری تفکر و سخن گفتن درونی، تنها سخنانی را بر زبان جاری می کند که برای خود و دیگری مفید و سازنده باشد. درعرفان های غیر اسلامی، راهکاری برای تعالی به دست می دهند و آن این که مدیریت سخن ذاتی و درونی را به دست گیرد. البته این امر، بسیار دشوار و گاه ناشدنی است؛ زیرا اصولا تفکر و اندیشه بدان انجام می شود ولی مساله ای که هست اصل این مطلب است که سخن گفتن تا چه اندازه می تواند درکمال و یا سقوط انسان موثر باشد از این رو در عرفان های غیر اسلامی سخن از سکوت درونی است و این که ذهن به گونه ای تربیت شود تا حتی سخنگوی درونی ساکت وخاموش شود. روش اسلام برای ترتیب قوه ناطقه در اسلام روش دیگری برای مدیریت سخنگوی درونی بیان شده و آن این که اذکار خاص را در درون بخواند و آن را تکرار کند تا سخن گوی درونی در هنگامی که درحال تفکر نیست به بیراهه نرود. این که در اسلام و قرآن به ذکر و یادکرد، بسیار خدا توجه داده شده برای هنگامی است که شخص در گوشه ای نشسته و سخنگوی درون، مدیریت او را در دست گرفته و او را به هر سوی و سخنی می برد. دراین جاست که با ذکر و دعا او را به مسیر خاص هدایت می کنند. اما بهترین کار آن است که از این سخنگوی درونی برای تفکر و اندیشه در هستی و کمال استفاده شود. براین اساس تفکر یک ساعت، از عبادت هفتاد سال برتر دانسته شده است. این بدان معنا نیست که شخص درگوشه ای بنشیند و ذکری را بگوید بلکه باید همانند متفکران و فلاسفه و دانشمندان درموضوعی تفکر کند و سخن گوی درون را در مسیر کمالی و برای آن استفاده کند. مسئله تفکر و تدبر، از اصول اساسی در راه و روش قرآنی برای رسیدن به کمالات است. تفکر در انسان تدبر درکائنات، اصلی است که قرآن بارها و بارها بر آن تاکید داشته است. انسان سالک کسی است که در آفاق ( بیرون) و انفس (درون) خود تفکر می کند. اما در زمانی که انسان بی کار است ومشغول تفکر نیست می بایست خود را به ذکر مشغول دارد تا سخن گوی درونی بیراهه نرود. این گونه سکوت و خاموشی است که کمالی است نه هرگونه خاموشی دیگر؛ زیرا گوشه ای نشستن و درخود فرو رفتن و زمام امور را به سخنگویی سپردن که وی را به هر بیراهه ای می برد عین گناه است. بنابر این انسان بهتر است تا زمانی که خاموشی را برگزیده، به تفکر بپردازد در غیر این صورت به سخنگوی درون خویش ذکری را بیاموزد تا بیراهه نرود. »
متن پاسخ
باسمه تعالی؛ علیک السلام در مراحلی توصیه به صمت و سکوت می‌شود که قلب انسان منوّر به معارف الهیه شده است و حالا آماده می‌شود که آن معارف بر قلب تجلی کند در این موارد سخن‌گفتن حجاب است و لذا در سلوکی که حضرت موسی«علیه‌السلام» باید در ذیل شخصیت حضرت خضر به‌دست ‌آوردند شرط اولیه‌ی حضرت خضر آن بود که «قَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِی فَلَا تَسْأَلْنِی عَن شَیْءٍ حَتَّى أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْرًا» یعنی یک کلمه هم نباید بپرسی. در عرفان می‌گویند همان‌طور که زبان داری که سخن بگویی، گوش داری که بشنوی، پس یک دمی هم گوش بده، ملکوتیان ندا می‌کنند: «گوش دل را یک دمی این سو بیار.... تا بگویم با تو از اسرار یار» در هر حال هرگونه سکوتی مبتنی بر معرفتی است وگرنه سکوت محض معنا نمی‌دهد و نکته‌ی دوم سخن‌تان نکته‌ی خوبی است که تحت عنوان «روش اسلام برای قوه‌ی ناطقه» مطرح کرده‌اید. موفق باشید
23026
متن پرسش
سلام و عرض ارادت خدمت استاد طاهرزاده عزیز: استاد، یکی از مطالبی که در آثار مرحوم ملاصدرا به آن اشاره شده و برگرفته از عقاید عرفا می باشد، قاعده الظاهر عنوان الباطن است که این قاعده می گوید ظاهر هر چیز به نوعی نشان دهنده تمثیلی از باطن آن می باشد، آنچه که ظاهر نیکویی دارد، دارای باطن خوبی نیز هست (و بالعکس) این قاعده رو عرفا در بحث عشق عفیف هم مورد استناد قرار می دهند. در آثار شما در زمینه عرفان و معرفت النفس هم مطلبی به این مضمون دیدم. اما خودتان می دانید که برای مسئله مثال نقض زیاد وجود داره، مثلا مومنین زیادی بودند که چهره زیبایی نداشتند و بسیار هستند کسانی کافر و فاسد اما بسیار ظاهر خوبی دارند، البته در توجیه این حرف برخی می گویند شاید عواملی مانند امور مربوط به ژنتیک باعث این مسئله شده باشه اما برای این قاعده اینقدر مثال نقض وجود داره که نمیشه آن را قاعده نامیده، خودمان داریم به وضوح می بینیم که بسیاری از مومنین از نظر ظاهری چندان چهره زیبایی ندارند و در نقطه مقابل در میان کفار و معاندین افراد زیبا و خوش سیما فراوان هستند، آیا کثرت و تعدد این پدیده به نوعی باعث ابطال این قاعده نمیشه؟! لطفا در این خصوص توضیح کافی ارائه بفرمائید.
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: شاید بتوان در این موارد دو وجه را در نظر گرفت ۱. آن‌جا که وجه باطنی انسان خوب است ولی جنین نتوانسته آن را به جهت موانع خارجی ظاهر کند، مثل آن‌که غذای مناسب به جنین نرسیده؛ این موارد را نباید حمل بر عدم زیبایی نفس ناطقه نمود. ۲. بحث در زیباییِ تکوینی باطن است که در ظاهر هم نمایان می‌شود و این غیر از زیبایی‌های روحانی است که در کافر نیست. آری! بعضی از روح‌ها از نظر تکوین خود، جهت‌گیری‌هایی دارند که منجر به زیبایی‌های خاص جسم می‌شود، ولی به خودی خود اگر عوامل دیگری که آن، روح را به سوی حضرت حق جهت می‌دهد، در میان نباشد برای صاحب آن ارزش ندارد هرچند که ممکن است چشم بصیرِ سالکی متوجه‌ی آن زیبایی بشود و به مبداء آن منتقل گردد. موفق باشید

3572
متن پرسش
با سلام .فرق بین مقربین و ابرار چیست؟چون جمله ای است که میگوید حسنات الابرار سیات المقربین.
متن پاسخ
باسمه تعالی؛ علیکم السلام: مقربین یعنی کسانی که بی‌واسطه با خداوند مرتبط هستند مثل ائمه«علیهم‌السلام»، ولی ابرار یعنی انسان‌هایی که تلاش دارند با رعایت دستورات الهی خود را پاک و نیکوکار گردانند. در این روایت می‌فرماید چیزهایی که ممکن است برای ابرار خوب و حسنه باشد برای مقربین سیئه است مثل این‌که ممکن است تفریح‌رفتن و بگو و بخند برای انسان‌های معمولی چیز خوبی باشد ولی برای مقربین که یک لحظه نمی‌خواهند توجه خود را از خداوند به چیز دیگری بیندازند، همین‌کار سیئه به حساب می‌آید. موفق باشید
19139
متن پرسش
سلام علیکم خدمت استاد عزیزم: شاید سوالم نامربوط با مباحث معرفتی باشد. اگر جواب ندادید هم ناراحت نمی شوم. طلبه پایه چهارم هستم. روحیه ی خاصی دارم که برخی دوستانم آن را مذمت می کنند. می خواستم به شما بگویم که آیا این روحیه ای که دارم اگر مشکل اخلاقی محسوب می شود، که آن را اصلاح کنم، اگر نه، که خیالم راحت باشد و به حرف آنها گوش ندهم. زیرا برخی از افراد مدام مرا سرزنش می کنند که این روحیه ات را تغییر بده و فلان و فلان. بسیار بسیار کم حرف هستم و مقداری گوشه گیر. روابط اجتماعی ام خیلی پایین است. کم غذا هم هستم. البته فکر نکنید که اخمو و ترش رو هستم. هرگز! بلکه در اکثر اوقات مخصوصا در هنگام سلام کردن و صحبت با دیگران، لبخند بر لب دارم و خوشرو هستم. آیا من مشکل دارم یا دیگران؟ مثلا رفیقم که طلبه هم هست به من می گوید تو با این روحیه ات در آینده با مشکل مواجه می شوی، چرا در جمع نیستی و نمی گویی و نمی خندی و فلان و فلان... البته خنده و صحبتی که او می گوید، به گمانم منظورش قهقه زدن و حرف مفت زدن است! می گوید که: روایت است مومن خیلی شوخی می کند و اهل مزاح است. ولی من زیاد استعداد شوخی کردن را ندارم، دست خودم هم نیست بلکه روحیه ام اینطور است. کم حرفی ام هم همینطور. چه در خانواده، چه حوزه، خیلی به من می گویند که چرا تو اینقدر کم حرفی؟ استاد به نظر شما این روحیات، نقص محسوب می شود؟ آیا داشتن روابط اجتماعی بالا و شوخی کردنی که در روایات آمده از ملزومات مومن بودن، محسوب می شود؟
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: فکر کنم بنده‌ی حقیر هم همین‌طور هستم. البته اگر کسی سؤال کند جواب می‌دهم، ولی به ظاهر در تنهایی خودم بیشتر معنای زندگی را درک می‌کنم و به این نتیجه نرسیده‌ام که این خلاف سیره‌ی مؤمنین باشد. به قول مشهور: «حال من بد نیست در تنهاییم / با خودم در خلوتم تنها نِیَم». موفق باشید

13
متن پرسش
سلام با توجه به اینکه آقای سید حسین نصر، از اندیشمندان سنت گرا محسوب می شوند، مطالعه کتب و نوشته های ایشان را توصیه می کنید؟ اصولا دیدگاه فکری ایشان چقدر با مبانی و دیدگاههای حقیقی اسلام و تشیع سازگاری دارد؟ در ضمن از جزوه نقد آراء آقای سروش نیز بسیار استفاده کردم. متشکرم
متن پاسخ
جواب: تفکر آقای دکتر حسین نصر از آن نظر که فرهنگ مدرنیته را نقد می‌نمایند و نظر ما را به سنت می‌اندازند، اندیشه قابل استفاده‌ای است و نباید خود را از تفکرات ایشان محروم نماییم، ولی هرگز نباید به تفکر ایشان نیز اکتفا کرد، زیرا نگاه ایشان در حوزه حاکمیت حکم خدا در تمام مناسبات جامعه بشری توسط امامان معصوم«علیهم‌السلام» نگاه کاملی نیست و بیشتر می‌توان گفت: «لا» را نسبتاً خوب می‌گوید، ولی «الاّ» را باید در تفکر حضرت امام خمینی«رضوان‌الله‌تعالی» جستجو کرد.
5199
متن پرسش
سلام استاد گرامی. من خواهشی از حضرتعالی داشتم که امیدوارم به صلاحدیدتان عملی بفرمایید. استاد؛ در آقایان مذهبی و حتی شاگردان شما، بعضا مشاهده می شود در بیرون از خانه خوش اخلاقند اما با همسرشان مثل شمر برخورد می کنند. نگاهی کاملا از بالا به پایین و چون غالبا مذهبی ها در امر انتخاب همسر هوشیارند؛ زنانی مطیع، مهربان و ...دارند(معمولا) با این وجود به این بندگان خدا زور می گویند. حتم دارم اگر خدا از اون زنای ان چنانی پرتوقع و افاده ای نصیبشان می کرد که تا به خانم بگویند بالای چشمت ابروست با یک جیغ بنفش حالشان را جا می آورد؛ این آقایون عزیز جرئت این کارها را که نداشتند؛ هیچ تازه خانوم را روی تخک چشمشان می گذاشتند. اما بهرحال برخی از این برادرای مذهبی تا می تونند به جان این خانومهای خوب خودشان نق زده و سرشان داد می کشند و بداخلاق و بدخلق و بدقلق اند. استاد کار به جایی رسیده که خیلی ها در سفارش برای ازدواج می گویند: اگر یک جوان معمولی آمد خواستگاریتان بهتر است قبول کنید چون معمولی ها، خوش اخلاقند اما مذهبی(بعضا)، بدخلقند و اخلاق ندارند. ببینید استا؛ عزا چه عزایی است که مرده شوره هم گریه می کند؛ خود مذهبی ها می گن، با بعضی این مذهبی ها ازدواج نکنید چون اساس زندگی خوب اخلاق است. استاد عزیز؛ من نمیدانم آقایون محترم دین محور ما، چه برداشتی از قرآن دارند؛ از کدام سوره و ایه و روایت بله اینجا رسیده اند که نباید به زن روداد و ...؟به خدا دلها باید بسوزد برای پیغمبری که برای مکارم اخلاق مبعوث شد و پیروانش اینهایند. چشمها بگرید برای پیامبری که از بزرگترین محاسنش که در قرآن تقدیر شده اخلاق خوشش است و مدعیان پیرویش با زن و بچه شان اینقدر خشونت می کنند.استاد جان؛ لااقل شما سرکلاسهایتان به این برادران محترم تذکر دهید بلکه آنها نیز به گوش سایر مذهبی ها برسانند تا گامی برداشته شود در راه اصلاح اخلاق آقایان مذهبی.(البته همه ایشان بدخلق نیستند؛ خیلی هایشان هم انصافا خوش اخلاقند ولی حالا آنهایی که بدخلقند). استاد باور بفرمایید اگر یک جلسه آداب همسرداری برای آقایان بگذارید و به ایشان بگویید این مشتهای گره کرده، این دندانهای به هم فشرده و این اخمها و ترشرویی ها را نثار دشمنان و کفار کنید نه زنانتان؛ خیلی سودمند خواهد بود. خدا خیر دنیا و آخرت را به شما دهد.
متن پاسخ
باسمه تعالی: سلام علیکم: بنده در جواب سؤالی تحت عنوان «وای از دست این مریدها» عرایضی داشتم. حقیقتاً همین‌طور که می‌فرمایید حالا که شیطان نتوانست بعضی از برادران را از دین و عقاید حقه منصرف کند از اخلاق فاضله محروم کرد در حالی‌که باز تأکید می‌کنم برکات دین محمد«صلوات‌اللّه‌علیه‌وآله» در صورتی به مسلمانان می‌رسد که با خُلق محمدی همراه باشد. به نظر بنده آخرین مرحله‌ای که امروز برادران مذهبی باید طی کنند تا راه به سوی خدا برایشان گشوده شود برخورد خوب با همسرانشان است، از این طریق از بسیاری از دام‌های شیطان رها می‌شوند. موفق باشید
14576
متن پرسش
سلام استاد و خدا قوت: استاد لطفا نظر خودتون رو در مورد این فرمایشات اخیر آیت الله قرهی در مورد فتنه اکبر و ظهور امام زمان (عج) بفزمایید متن سخنان ایشان از سایت حوزه علمیه امام مهدی (عج) در زیر قرار دادم ....... هشدار! فضای غبارآلود فتنه اکبر، حتّی برای سینه‌چاکان ولایت! من قبلاً بیان کردم: از 1400 در 1400 لحظه‌شماری کنید. یعنی ما الآن در سال 1394 هستیم که دیگر دارد تمام می‌شود و به سرعت می‌گذرد. 1400 هجری شمسی که آمد، بزرگان ما، اعاظم ما، آیت‌الله مولوی قندهاری (اعلي اللّه مقامه الشّريف) بارها فرمودند که از آن لحظه به بعد نه روزشماری، بلکه لحظه‌شماری کنید برای ظهور! مطلب دیگری هم که من بیان کردم: نهایت این انقلاب، تا پنجاه سال است. شاید هم زودتر شد، اصلاً بیان شده: «الدعاء یرد القضاء»[3]، ما نگفتیم چه زمانی؟ گفتیم: تا آن زمان. ای بسا زودتر. یک نوع دیگر هست که دو تا چهارده کنار هم باشد، یعنی مثلاً نهایتش این است که هزار و چهارصد و چهارده هجری شمسی. ما این مطالب را می‌گوییم و ابایی هم نداریم، حال شما به سخره بگیرید. مگر اتّفاقاتی که بیان کردیم، به وقوع نپیوست؟! مگر نگفته بودیم: فتنه 88 به وجود می‌آید، مگر نشد؟! ما قبلاً به آقایان فتنه 88 را بیان کرده بودیم. مگر نگفته بودیم فتنه اکبر در راه است. اتّفاقاً شما ناراحت این هستید که با بیان این مطالب، کیدهای شما برملا می‌شود. روایتی هم در این زمینه داریم که حضرت امام حسن عسگری فرمودند: «أضعَفُ الأعداءِ كَيدا مَن أظهَرَ عَداوَتَهُ»[4]، سست‌انديش‌ترين دشمنان، كسى است كه دشمنى خود را آشكار سازد. پیش‌گویی بزرگان و اعاظم - که بنده نوار هستم و از آن‌ها نقل کرده‌ام و إلّا خودم چیزی ندارم - کید دشمنان را برملا می‌کند. لذا این‌ها هم ناراحت همین آگاهی رساندن به مردم هستند. اگر توضیح داده شود که فتنه اکبر دارد به وجود می‌آید و اگر مجلسین را از دست بدهیم، با داعش گره می‌خورد، مردم آگاه خواهند شد. من قبلاً این را غیرعلنی در جمع مسئولین و ... گفته بودم. امّا امروز علنی بیان می‌کنیم تا جوانان عزیز هشیار و بیدار باشند. لذا بیان کردم که فقط باید یک لیست واحد باشد، چه خبرگان و چه مجلس شورای اسلامی. ولو به این که امکان دارد ما از افرادی که در آن لیست واحد بیان شده، خیلی خوشمان نیاید و بگوییم: این‌ها که آن‌طور که باید و شاید، انقلابی و ولایی نیستند که درست هم می‌گویید و برخی از آنان متأسّفانه نیستند و شاید در مجلسین هم نباشند، امّا چاره نداریم. چون اگر لیست‌ها متعدّد شود، ما ضرر خواهیم کرد، چون آنان یک لیست واحد بیشتر نمی‌دهند. اگر آن‌ها پیروز شوند، قصدشان قلع و قمع ولایت و نظام هست. طوری قضیّه داعش با فتنه گره می‌خورد و با آمدن داعش در ایران، جنگ‌ها و خونریزی‌ها به وجود می‌آید و این‌قدر فضا غبارآلود خواهد شد که برخی که الآن دارند از ولایت دفاع می‌کنند و سینه‌چاک هستند، در آن زمان می‌گویند: امام راحل عظیم‌الشّأن فرمودند: اصل، حفظ نظام است و نفرمودند: اصل، حفظ رهبری است. لذا امام‌المسلمین در وادی خطر قرار بگیرند در حالی که ایشان، نائب امام زمان هستند. ..... این هم ادرس سایت http://www.emammahdy.com/Content/Content.aspx?PageCode=58731 استاد چقدر باید روی این حرف ها حساب کرد ؟ التماس دعا
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: نمی‌دانم وقتی نایب به حق و مشخص حضرت صاحب‌الامر«عجل‌اللّه‌تعالی‌فرجه» یعنی مقام معظم رهبری«حفظه‌اللّه» راه‌ها را و حساسیت‌ها را به‌خوبی مشخص می‌کنند که ما باید نسبت به پایداری انقلاب تحلیل داشته‌ باشیم و می‌فرمایند: «اینها تحلیل لازم دارد. تحلیل را شما جوان‌ها بروید بکنید، برای من روشن است؛ جوان‌ها بروند تحلیل کنند، بنشینند، فکر کنند و ببینند که این‌جا چه چیزی نقش‌آفرینی کرد... که آن نهضت‌ها نتواند باقی بماند و نتواند به نتایج نهایی خودش برسد امّا این انقلاب توانست قدرتمندانه بایستد؟ اگر ما بتوانیم تحلیل درستی از این حوادث پیدا کنیم، آن‌وقت دیگر این بذر ترس و رعب و ناامیدی که بعضی در دل مردم میپاشند بکلّی خواهد پوسید و از بین خواهد رفت؛ [اگر] بتوانیم درست بفهمیم، راه آینده‌ی این کشور کاملاً روشن خواهد شد. باقی ماندن، ماندگاری، طاقت آوردن برای یک حادثه‌ی اجتماعی، خیلی عنصر مهمّی است».[1] آیا دیگر جایی برای این‌گونه دغدغه‌ها می‌ماند؟!! موفق باشید

 


[1] - بیانات مقام معظم رهبری با مردم قم، 19/10/94

5844
متن پرسش
با سلام ، در سؤال 5797 مطالب ارزنده ای خدمت سوال کننده مطرح فرموده اید. بسیار جالب بود برای من. باید با دقت بیشتری به کلماتی که شما مطرح می کنید نظر کرد. شما با این پاسخی که به این سوال دادید درس بزرگی به من دادید که الحق آیة الله مصباح ، آیة خدایند و باید از ایشان درس عبرت گرفت. وای به حال من اگر "روش" خود را از امام و رهبری نگیرم. این تذکر بزرگی است برای من و عمیقا از این که توی انتخابات ریاست جمهوری 92 شرکت نکردم پشیمان شدم با این جواب شما. چون با غفلت از روش رهبری در امور ، انسانی با این تفکر ، تا به این حد می تواند با جریان مقابل انقلاب همراهی کند. استاد ، یک سؤالی دارم جالب است برام بدونم پاسخ شما چیه. وقتی آقای روحانی ، مذاکرات هسته ای را از زیر نظر شورای عالی امنیت ملی درآوردند و زیر نظر وزیر امور خارجه قرار دادند ، چون مستحضرید که دو تن از نمایندگان رهبری در شورای عالی امنیت ملی باید روند مذاکرات را خدمت رهبری ارائه کرده و تأیید ایشان را بگیرند و آقای روحانی با این کارشان خواستند رهبری را به کلی از نظارت بر مذاکرات هسته ای ساقط کنند و بعد هم در صحبت های خود گفتند که مذاکرات هسته ای کاملا در اختیار بنده است . حال سوالم این است که چطور این جا، نه تنها هیچ کدام از همان اصول گرایان انقلابی که فرمودید ، بلکه حتی آیة الله مصباح و هیچ کدام از شاگردان معروفشان احساس خطر نکردند. امروز عصر یک ساعتی در محضر مبارک آیة الله مصباح کسب فیض کردم ، اما دریغ از یک جمله در باب احساس خطر ایشان نسبت به مسئله ی مذکور. یعنی حتی ایشان به احتمال یک در میلیون هم احساس خطر نکردند ؟ نظر حضرتعالی چیست ؟ با تشکر
متن پاسخ
باسمه تعالی‌: سلام علیکم: فکر نمی‌کنم به راحتی بتوانیم به این نتیجه برسیم که آقای روحانی برای عبور از نمایندگان رهبری در شورای امنیت مذاکرات هسته‌ای را به وزارت امور خارجه سپردند. شاید از این طریق راحت‌تر بتوانند مانور دهند و تصمیم‌گیری کنند و حتما آقای روحانی از رهبری اختیار لازم را گرفته‌اند تا بتوانند فی‌المجلس تصمیم‌گیری کنند. موفق باشید
7937

عقول عشرهبازدید:

متن پرسش
با سلام وخسته نباشید زیارت کربلا ی ایران قبول باشد ....1-این موضوع "عقول عشره"به چه موضوع یا موضوعاتی مربوط می شود که این همه آیت الله حکیمی به آن می تازد ؟اگر می شود توضیح بفرمایید .ودر ضمن اگر کتاب مختصر ومفیدی در این این زمینه موجود است لطفا راهنمایی کنید .2-ظاهرا ما با حقیقت عقل همه حقایق را مورد تفکر قرار می دهیم ا زجمله حقیقت نفس خود مان را ...آیا این که می گویید عقل یکی از قوای نفس می باشد اینجا که عقل به صورت مجزا نفس را مورد مطالعه قرار می دهد آیا می شود گفت ما همان عقلیم ودر عالم جز عقل چیزی وجود ندارد همه چیز معقول است چون همه چیز از حکیم عاقل صادر می شود؟توضیح دهید؟3-منظور از حکمت انسی چیست؟4-ما چگونه می توانیم مرز بین خیال ،عقل وقلب و...بدون نگاه به تعاریف انتزاعی آن بشناسیم ؟ما همه چیز را آنگاه که می خواهیم بشناسیم با عقل خود باید بشناسیم حقیقت خیال را چگونه رویت یا بگو شهود کنیم ؟5-استاد دینانی در کتاب سرشت وسر نوشت می گویند که ما هستیم وهمچنان داریم می هستیم منظور از این واژه "می هستیم " چیست ؟حاج آقا اون جزوه ای که از اسفار ملاصدرا چاپ کردید را روی سایت نمی گذارید ؟6-حرف کلی شما در مورد مکتب تفکیک چیست ؟ومواردی که با آن اختلاف مبنایی دارید را بفرمایید؟ببخشید پراکنده سوال کردم .خدا به پهنای اقیانوس ها حقیقت را از وجودتان سرازیر کند .یاعلی
متن پاسخ
1- علامه طباطبایی«رحمة‌اللّه‌علیه» می‌فرمایند: علامه طباطبائی می فرمایند: ارسطوئیان و خود ارسطو، عقول‏ عشره‏ را به عنوان صرفاً «فرض»، ادعا کرده اند و هیچ دلیلى بر چنین ادعائى نیاورده اند. و چیزى بنام عقول‏ عشره‏، خیالى بیش نیست که اسّ اساس بینش ارسطوئیان است.( علامه طباطبائى ، حواشى بر بحار الانوار ، ص: 433). می فرمایند : مبنا قرار گرفتن هیئت قدیم سبب شد که- حکماء یک سلسله عقول طولیه که- عددشان به ده‏تا مى‏رسد قائل شوند- فرضیه معروف عقول‏ عشره‏ که- مورد قبول اکثریت مشائین قرار گرفت- و برخى از مشائین مانند خواجه نصیر الدین طوسى- و قاطبه اشراقیین آنرا انکار کردند- و امروز اصل مبنا یعنى فلکیات قدیم موهوم- شناخته مى‏شود مبتنى بر همین اصول و نظریات است-.رجوع به فرهنگ علوم عقلی . آن چه مورد توجه است این است که . عقول، موجودات مجردی هستند که هیچ¬گونه شائبه ماده در آنها نیست و نزدیک¬ترین موجودات (از حیث کمالات) به وجود واجب تعالی می¬باشند. از دیدگاه فلاسفه همه موجودات عالم به یکباره نمی¬توانند از ذات واجب صادر شوند. ابتدا عقول در یک نظام طولی از حق تعالی صادر شده¬اند و بقیه موجودات توسط این عقول موجود شده¬اند. 2- نفس انسان به علم حضوری خود را درک می‌کند و یکی از ابعاد خود را که عقل است نیز به علم حضوری درک می‌نماید و این غیر از آن است که ما می‌توانیم بنگریم که همه‌‌ی عالم صورت عقل الهی است 3- عرفان نظری را حکمت اُنسی می‌گویند 4- همین‌که ما خود را احساس می‌کنیم ابعاد وجودی خود را نیز به علم حضوری احساس می‌نماییم. نباید بین علم حصولی از طریق عقل با احساس حضوری خلط شود. 5- می‌فرمایند ما همچنان در هستی خود سیر می‌کنیم. در جلسات 4 تا 8 کتاب «آشتی با خدا» در این مورد عرایضی شده. متن کتاب «معرفت‌النفس و الحشر» در سی‌دی مربوط به آثار بنده هست، در ضمن کتاب با ویرایش جدید در دست چاپ است. ان‌شاءاللّه دست‌اندرکاران سایت در اسرع وقت آن را روی سایت قرار می‌دهند 6- در آرشیو پاسخ‌های سایت عرایض مختصری در مورد مکتب تفکیک داشته‌ام. موفق باشید
24

مولویبازدید:

متن پرسش
سلام علیکم سوالی داشتم راجع به رابطه مولوی و امام زمان«علیه السلام» با توجه به مطالبی که مولوی در مثنوی و دیوان شمس راجع به انسان کاملی که سلیمان زمان است و واسطه فیض می باشد بیان می کند (که اغلب آن اشعارتوسط جنابعالی در جلسات و جزوات مربوطه مطرح گردیده است) آیا مولوی فقط با مقام آن انسان کامل آشنا بوده است یا در کنار آن ،آن مقام را در مصداقش هم یافته است یعنی آن‌جائی‌که می گوید «ای غائبِ بس حاضر»، آیا به آن مقام اشاره می کند یا به شخصی که آن مقام را دارد و آیا آن شخص را مانند شیعه امام زمان«علیه‌السلام» می داند؟
متن پاسخ
علیکم السلام همین طور که مستحضرید عرفای واقعی به‌خوبی متوجه حقیقت انسان کامل هستند، زیرا غایت هر انسانی، انسانِ کامل است و غایت مفقود محال است همچنان‌که «پری‌روی تاب مستوری ندارد» پس مسلم به مصداق آن‌ حقیقت در جمال انبیاء و اولیاء توجه دارند منتها بیشتر از جنبه‌ی باطنی به آن بزرگواران می‌نگرند و چندان به مدیریت آن‌ها در مناسبات اجتماعی نظر نمی‌کنند و به همین جهت وقتی نظر به امیرالمؤمنین«علیه‌السلام» دارند عملاً همه‌ی اهل‌البیت را در جمال آن حضرت می‌نگرند و شواهدی که به روایات ائمه«علیهم‌السلام» نظر خاص دارند در سخنان و کلمات آن‌ها زیاد به چشم می‌خورد. مشکل اصلی عرفای اهل سنت عدم تحقیق در روایاتی است که در رابطه با فضائل خلفا جعل شده است و بعضاً نیز مجبور به تقیه بوده‌اند و از طرفی طوری معارف خود را طرح می‌کردند که شیعه و سنی بتوانند از آن معارف استفاده‌ی لازم را بکنند.
3362
متن پرسش
سلام علیکم! دو سوال در مورد رزق و روزی از شما داشتم: 1- در باب رزق ابتدا به دو حدیث زیر توجه کنید که از کافی شریف است: الف- «عَنْ أَبِی الْحَسَنِ ع قَالَ سَمِعْتُهُ یَقُولُ نَظَرَ أَبُو جَعْفَرٍ ع إِلَى رَجُلٍ وَ هُوَ یَقُولُ- اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ رِزْقِکَ الْحَلَالِ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع سَأَلْتَ قُوتَ النَّبِیِّینَ قُلِ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ رِزْقاً حَلَالًا وَاسِعاً طَیِّباً مِنْ رِزْقِکَ.» ب- «عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی نَصْرٍ قَالَ: قُلْتُ لِلرِّضَا ع جُعِلْتُ فِدَاکَ ادْعُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ یَرْزُقَنِیَ الْحَلَالَ فَقَالَ أَ تَدْرِی مَا الْحَلَالُ قُلْتُ الَّذِی عِنْدَنَا الْکَسْبُ الطَّیِّبُ فَقَالَ کَانَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ ع یَقُولُ الْحَلَالُ هُوَ قُوتُ الْمُصْطَفَیْنَ ثُمَّ قَالَ قُلْ أَسْأَلُکَ مِنْ رِزْقِکَ الْوَاسِعِ.» حال معنای این دو حدیث چیست؟! مگر رزق حلال دقیقاً یعنی چه که امام صادق(ع) می فرمایند رزق حلال قوت انبیاء(ع) است؟!!! یا مصطفین یعنی چه که امام سجاد(ع) می فرمایند حلال قوت مصطفین است؟! همچنین فرق رزق حلال با رزق حلال واسع طیب چیست؟! البته اگر احادیثی با مضمون مشابه نیز داریم بفرمائید. 2- معنای برکت در مال چیست؟! خوب فرض بفرمائید درآمد دو شخص ثابت باشد. خود درآمدها که ثابت است. قیمت اجناس نیز ثابت است. پس اینکه بگوئیم درآمد فلان شخص برکت دارد اما درآمد فلان شخص برکت ندارد دقیقاً یعنی چه؟!!! یا اینکه در روایات داریم فلان کار موجب برکت در رزق می شود یعنی اگر کسی این کار را کرد مثلاً درآمدش زیاد می شود یا معنای دیگری دارد؟! کلاً این برکت دقیقاً یعنی چه و تبیین مادی و دنیایی این مسأله یعنی چه؟!
متن پاسخ
باسمه تعالی؛ علیکم السلام: 1- انبیاء و برگزیدگان می‌دانند چه چیزی حلال و چه چیزی حرام است. قوت انبیاء و برگزیدگان، همان غذایی است که مطابق شریعت به‌دست آمده، واسع‌بودن رزق به آن صورت است که انسان به سختی گرفتار به‌دست‌اوردن رزق نگردد که از معنویت باز شود و طیب‌بودن آن یعنی وسیله‌ی انتقال به معنویت شود و همراه با کدورت لذت‌پرستی نباشد. 2- بسیار تجربه شده است که دو نفر با درآمد مساوی یکی اهل زیارت می‌باشد و یکی اهل اصراف و ریخت و پاش دنیایی، در آمد اولی برایش برکت داشته ولی درآمد دومی برایش زحمت و غفلت به همراه آورده. موفق باشید
10715
متن پرسش
با سلام: بنده مدتی است با کتاب های تفسیر «عبدالله مستحسن» آشنا شدم، اما متاسفانه چند نفر از کارشناس های علوم قرآنی حوزه، من را از مطالعه این کتاب ها منع کردند و نظرشان این بود که این کتاب ها قابل اعتنا نیستند. بعضی هم می گویند در این کتاب ها مطالبی خلاف نص صریح قرآن وجود دارد. سوال من این است که آیا شما مطالعه این کتب را توصیه می کنید؟ و اینکه چرا هیچ کس این نظریات جدید را تحلیل و نقد و مطرح نمی کند و اکثرا آن را نادیده می گیرند؟ آیا اهمیت مسائل مطرح شده زیاد نیست؟ و آیا نباید به این تفاسیر جدید در کنار سایر تفاسیر موجود مثل المیزان علامه طباطبایی پرداخت؟
متن پاسخ
باسمه تعالی: سلام علیکم: بنده بعضی کتاب‌های آقای مستحسن را مطالعه کرده‌ام و آن‌ها را خوب و مفید می‌دانم و فکر می‌کنم اهل‌اش به آن کتاب‌ها رجوع می‌کنند. بنده بدون پشتیبانی از آقای مستحسن خیلی ممنون می‌شوم که آن اساتید محترم بفرمایند کدام مطلب ایشان را خلاف نص صریح قرآن می‌دانند تا استفاده کنم. خودم به چنین چیزی برخورد نکردم، هرچند به طور وسیع آثار ایشان را مطالعه نکرده‌ام. موفق باشید
5192
متن پرسش
مفهوم کلام امام خمینی که می فرماید همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان و دارالشفای آزادگان خواهد بود چیست؟
متن پاسخ
باسمه تعالی: سلام علیکم: عرایضی در این مورد در کتاب «سلوک ذیل شخصیت امام خمینی«رضوان‌اللّه‌تعالی ‌علیه» داشته‌ام. موضوع بسیار مهمی در این کلمات نهفته است و این می‌رساند شهیدان ما در فضای تاریخی خود به حقیقتی رسیده‌اند که می‌توانند در آینده عارفان را نیز دستگیری کنند. سخن خیلی مهم‌تر از این است که در یک سؤال و جواب بتوان از آن سخن گفت. موفق باشید‌
5685
متن پرسش
با عرض سلام خدمت جناب استاد طاهرزاده ده سوال در خصوص ده نکته در باب معرفت النفس- قسمت اول قبل از درج سوال لازم است تشکری ویژه از حضورتان بابت سخنرانی های بسیار جالب ده نکته در باب معرفت النفس بکنم , که مطالبی ارزشمند , شیوا , رسا , دل نشین , و واقعا جذاب و نو بود . مطالب خیلی جامع بود و خیلی جای بحث و حرف و سوال دارد . از همین حیث من سوال ها را برایتان نقل میکنم . اما قبل از سوالات یک نکته , و آن اینکه : من احتمال دادم که اگر مباحث به انتها برسد و من کل سوالات را یک جا از حضورتان بپرسم حجم سوالات بسیار زیاد میشود و ممکن است خاطرتان آزرده شود و کمی خسته کننده و شاید کمی هم اذیت شوید . من دو تا مقدمه از معرفت النفس گوش کردم که ده نکته را خلاصه وار گفتید و شرح نکته اول و شرح نکته ی دوم . اما تعدادی سوال است که به شرح زیر است : 1-در خواب وقتی نفس از بدن جدا میشود و فارغ از زمان و مکان در محیطی حاضر میشود و با افرادی برخورد میکند , مثلا من دوست ام را در خواب میبینم . یعنی اینکه در همان لحظه هم نفس دوست ام از بدن اش جدا شده و دو تا نفس در عالم معنا با یکدیگر تعامل دارند ؟ خوب این نیاز است که حتما دوست هم خواب باشد , ولی ممکن است او در لحظه ی خواب من بیدار باشد . به نظر خودم اینطوری که من فکر میکنم نیست , ولی دلیلی برایش پیدا نکردم . میشود کمی توضیح دهید . 2-شما فرمودید که من با تن به کمال میرسد و تن ابزار من است . و اگر بخواهیم که من را به کمال و تجرد برسانیم باید تعلقات , انانیت ها و شهوات را از بین ببریم . خوب من هم تا اینجا موافق هستم . اما اگر خود من میخواهد به کمال برسد و میداند که راه رسیدن به کمال اش توسط تن که ابزار است تامین میشود و از طرف دیگر هم تن باید کنترل محسوسات و دفع تعلقات داشته باشد که من استکمال یابد , پس چرا نفس اینقدر انسان را به پرخوری , پرحرفی , شهوات زیاد , تعلقات و انانیت ها دعوت میکند ؟ مگر نفس نمیخواهد کامل شود پس چرا تن را به این طور چیزها دعوت میکند ؟ 3-چرا نفس یک انسان جوان او را به تعلقات و شهوات دعوت میکند و نفس یک انسان پیر دیگر به شهوات و تعلقات بی اهمیت است , و اصولا نفس یک پیر به عالم دیگر فکر میکند .مگر نفس آن شخص پیر استکمال یافته که دیگر عالم ماده برایش جذابیتی ندارد و بدن برایش اهمیتی ندارد , ولی نفس آن شخص جوان هنوز , بدن اش برایش اهمیت دارد؟ 4-اگر نفس در خواب کاملا سیر میکند , پس چرا تمام محیط هایی را که نفس سیر کرده به یاد نداریم , و نمیتوانیم نفس را در همان حالت خواب کنترل کنیم که کجا برو و کجا نرو؟ مثلا بگیم امشب نفس رو ببریم کربلا زیارت .میدانم که نیاز به تزکیه نفس است , ولی تزکیه نفس با تن و من چه میکند که نفس را به تجرد میرساند و یمتواند قابل کنترل باشد 5-هنگامی که خواب یکی ازآشنایان را میبینیم چرا نمیشود در همان حالت معنا ارتباطی برقرار کرد و هنگامی هم که صبح از خواب پا میشویم این قضیه یادمان باشد , بطوریکه بتوانیم برای همدیگر بیان کنیم ؟ 6-چطور میتوان وسوسه های شیطانی را از وسوسه های نفسانی تمیز داد؟آیا میخواهید با توجه به داستان حضرت آیت الله محمدتقی آملی رضوان الله که در خواب شیطان را دیده بود , که شیطان در خواب همان تجلی نفس اماره اش بود جواب دهید .یعنی اینکه تا درگیر نفس هستیم شیطان بیکار است ؟و اصولا نفس همان کار شیطان را انجام میدهد ؟ 7-خداوند در قرآن فرموده و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون . خب یک انسان برای رسیدن به عبودیت باید مراحل زیادی را طی کند و فعلا کار به مسایل عرفانی از قبیل سیر و سلوک , تهذیب نفس , لقاالله , مقام فنا , فنای بعد از فنا , و مقام بقا , معرفت النفس و ... اینها ندارم . آیا همه ی اینهایی که گفتم مربوط به اجنه هم میشود ؟.یعنی اجنه هم مثل ما باید به مقام عبودیت برسند ؟ یعنی به عنوان مثال میگویم که حدیث عنوان بصری را هم میتوان به یک اجنه مسلمان برای رسیدن به عبودیت داد ؟ 8-اگر درست فهمیده باشم جنابعالی فرمودید معصوم چون قوه وهمیه ندارد و مقام عصمت دارد , آن سروش معنوی غیبی را عینا دریافت میکند , بدون اینکه در آن خیال قاطی شود . مثل خواب دیدن حضرت ابراهیم که دید اسماعیل را دارد ذبح میکند . و فهمید این سروش غیبی است و باید اسماعیل را ذبح کند , و یا مثل خواب هایی دیگر از رسول مکرم اسلام (ص) و اهل بیت (ع).اما در خلل بحث اتان یک خواب از پیامبر تعریف کردید و آن این بود : که پیامبر خواب می بینند که میمون ها از منبر اشان بالا میروند . و این سوال برای من پیش آمد که چرا در این جا پیامبر مانند دفعه های پیشین بطور روشن آن سروش را دریافت نکرد و در غالب تصویرمیمون و منبر جلوه کرد ؟ چرا مثل فتح مکه مستقیما ندید و یا مثل خواب ابراهیم خیلیل. 9-زمان خواب دیدن با زمان بیداری مساوی است ؟ یعنی بطور مثال اگر من در خواب ببینم که سه دقیقه است که دارم با دوست ام صحبت میکنم , در عالم ماده هم سه دقیقه میگذرد؟ 10-عرض کردید هر خوابی را که دیدید به هر معبری ندهید تا تعبیر کند . مثلا معبر ممکن است اشتباه تعبیر کند که مثلا تو تا چند روز دیگر مریض میشوی .و بعد شخص مدام به آن فکر میکند تا مریض میشود .یا مثلا گفتید بهتون میگن یک غده در میارید . اینقدر فکر میکنید که ممکن است یک غده در بیاورید . به نظرتون این همون عقیده ی کتاب راز نیست .کتاب و مستند راز چندین سال پیش فروش بالایی را در سطح جهان پیدا کرده بود و به بهترین شیوه عقاید فراماسون ها و شیطان پرست ها را با زبانی دل نشین به مخاطب القا میکرد و هزاران حاشیه هم داشت . وتفکر راز تمام هستی و مسائل آن را و قضا و قدر و سرنوشت انسان و حیات اش و ... را و همه و همه را منهای خدا مطرح کرد و اینقدر این نوع نگاه ریز بود که کمتر کسی متوجه شد عقاید شیطان در جوامع در حال شکل گیری است . و تفکر راز هم یک حرف کلی داشت : اینکه به هر چی فکر کنی همون میشه . البته استاد زبان ام لال , من خدای ناکرده قصد جسارت به حضورتان نداشتم . این چند خط توضیحی را هم که درباره تفکر راز دادم , از این حیث بود که کسی اگر این سوال را خواند و اطلاعی از تفکر کتاب راز نداشت در چند خط , خلاصه و مفید متوجه شود که تفکر کتاب و مستند راز انسان را به سمت شیطان میبرد نه حقیقت و موفقیت و سعادت . با آرزوی موفقیت برای شما استاد گرامی
متن پاسخ
باسمه تعالی‌: سلام علیکم: 1- در جلسات بعد این موضوع روشن می‌شود که در این موارد یا با صورتی که در ذهن خودتان از دوست‌تان دارید مرتبط هستید و یا با صورت مثالی دوستتان که در عالم مثال هست و شما در خواب در آن عالم وارد شده‌اید روبه‌رو می‌شوید و لازم نیست دوست شما متوجه باشد چون او معلوم نیست با وجود شخصی خود در مقام مثالی‌اش حاضر باشد 2- آن نفسی که ما را به پرخوری دعوت می‌کند نفس امّاره است و آن نفسی که با رفع تعلقات به کمال خود می‌رسد نفس ناطقه یا قلب است که مورد بحث ما است. نفس امّاره مربوط به مباحث اخلاقی است و نه مباحث فلسفی 3- در هرحال نفس انسان اگر به کمال لازم نرسد تعلقش به بدنش زیاد است چه پیر باشد و چه جوان 4- نفس در خواب تنها با ملکات خود زندگی می‌کند و اراده‌ای که انسان در دنیا دارد در موقع خواب و مرگ از دست می‌دهد 5- در هنگام خواب‌دیدن نفس انسان به صورت علم حضوری با موضوعات ارتباط دارد به همین جهت عموماً خواب او در حافظه‌اش نمی‌ماند 6- ملاک عبودیت خدا است وسوسه‌های شیطانی انسان را گرفتار تکبر می‌کند 7- در این‌که طبق آیه‌ای که مطرح کردید بندگی برای جنّ و انس هست حرفی نیست ولی سیر اجنه تا کجا است؟ واللّه اعلم 8- چون حقیقت بنی‌امیه که از منبر رسول خدا«صلوات‌اللّه‌علیه‌وآله» بالا می‌رفتند میمون است یعنی فقط در حدّ تقلید، دین را پذیرفته‌اند و هیچ بهره‌ی حقیقی از دین نبرده‌اند 9- در خواب چون نفس ناطقه در صحنه است که مجرد از ماده است زمان معنا نمی‌دهد 10- من نمی‌دانم قضیه‌ی کتاب «راز» چه بوده ولی ما در روایات داریم که تا خواب تعبیر نشده مثل یک پرنده‌ای بالای سر شما است که وارد زندگی شما نشده و اگر تعبیر کردید و غلط تعبیر کردند امکان دارد همان تعبیر غلط وارد زندگی شما شود. و یا در روایت داریم؛ « زبان؛ مُقَدِر است» یعنی اگر بگویید امروز روز مشکلی برای من خواهد بود، تقدیر شما مطابق یا زبان شما رقم می‌خورد. البته همه‌ی این‌ها به عنوان اقتضاء است و نه این‌که مطلقاً چنین باشد. موفق باشید
11573
متن پرسش
سلام: در مباحث معرفت نفس ذکر کردید شعر «ای غایب از این عالم ....» در وصف امام زمان (عج) سروده شده در حالی که در بیت آخر مولوی می فرماید: شمس الحق تبریزی در لخلخه آمیزی هم مشکی و هم عنبر از مات سلام الله سوال من اینه توصیفاتی که مولوی در شعر می کند کاملا بر وجود مبارک امام زمان مطابق است (مثل: ای غایب بس حاضر بر حال همه ناظر) اما به وضوح از شمس تبریزی نام می برد چگونه ممکن است؟
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: عنایت داشته باشید که مولوی، شمس تبریزی را به عنوان یک نمادی از ولایت ولی اللّه می‌گیرد، به همین جهت کمالات ولیّ اللّه یعنی به قول خودش «امام منتظَر» را در امثال شمس می‌بیند ولی اوصاف امام منتظر را مدّ نظر دارد.  در وصف حضرت دارد: «آن دلي آور که قلب عالم است / جانِ جانِ جانِ جانِ آدم است» «از براي آن دلِ پر نور و بَر/ هست آن سلطان دل‌ها منتظَر» موفق باشید

2078
متن پرسش
با سلام خدمت استاد بزرگوار نظر حضرتعالی پیرامون محمد رضا حکیمی چیست؟کتاب الحیاه ایشان چگونه است؟ آیا کتابی در رد مکتب تفکیک چیست؟
متن پاسخ
باسمه تعالی؛ علیکم السلام: آقای محمدرضا حکیمی یکی از دانشمندان و روشنفکران جهان اسلام هستند و کتاب الحیاة ایشان کتابی بسیار ارزشمند است. در مورد تفکیکی بودن ایشان باید بین ایشان و آن تفکیکی‌هایی که بیشتر تحجّر را تبلیغ می‌کنند تفاوت قائل شد. اشکالات زیادی به مکتب تفکیک گرفته‌اند از جمله کتاب «رؤیای خلوص»، از سید حسن اسلامی انتشارات صحیفه‌ی خرد. موفق باشید.
5524
متن پرسش
سلام علیکم در عرفان عملی و سلوک الی الله بهترین گزینه و الگو وجود نازنین حضرت امیر علیه السلام و یا سرور و سید شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین در صحرای نینواست . آیت الله جوادی آملی در کتاب حیات عارفانه امام علی به زیبایی و با دقت وجه عرفانی زندگی حضرت را ترسیم نموده اند . با این که کتابی نسبتا سنگین است ولی برای ما روشن میکند که این بزرگ مرد تاریخ چه شخصیت عظیم عرفانی داشته که سرآمد تمام عرفای عالم است . اینکه حضرت رسول به حضرت امیر فرمودند که: تو را کسی جز من و خدا نشناخت. وقتی در دریای بی کران شخصیت امیرالمومنین فکر میکردم بیشتر غرق و محو چنین شخصیتی میشدم .این تفکر به جایی رسید که دیگر از شناختن حضرت امیر احساس عجز کردم و عقل دیگر همراه نشد .انسانی که در نماز چنان محو صفات جمال و جلال الهی میشود که بدن اش خشک میشود و از حال میرود . گویی که تیر از پای اش میکشند و نمیفهمد .پس از آن برای کودک یتیم خم میشود تا بر پشت اش سوار شوند . در بازار های کوفه راه میرود و عدالت را پیاده میکند . درجهاد شرکت میکند و دشمنان دین را به درک واصل میکند . ببینید در عرفان نفر اول عالم , در علم نفر اول , در عدالت نفر اول , در جهاد نفر اول , در ایفای نقش پدر و همسری نمونه نفر اول و...... سوال اول من این است که حضرت امیر چگونه این حالات را باهم جمع میکرده است ؟ اگر در سیره ی عرفا دقت شود چنین چیزی زیاد به چشم نمیخورد .البته مقام تمام عرفای شیعه بر ما معلوم است که آنها سالکان درگاه حق بوده اند و از جام معرفت الهی نوشیده اند و به حقیقت واصل شده اند و ما منکر این نیستیم .اما همیشه برایم سوال بوده که چرا عرفای بزرگ ما فقط وجه عرفانی اشان برجسته بوده است .به جز خمینی کبیر که کاری کرد که قرار بوده انبیا کنند. یعنی من در ذهن خودم توقع دارم تمام عرفا سیره ی حضرت روح الله را پیش میگرفتند . این بزرگ مرد عارف بود , فیلسوف بود , متکلم بود , فقیه بود , استراتژیست و سیاستمدار بود , شاعر بود . دین و سیاست را دقیقا باهم داشت . یعنی همان چیزی که دقیقا مد نظر اهل بیت و تمام انبیا بود امام خمینی انجام داد . به نظرم خط حرکتی امام خمینی خیلی به خط حرکتی امیرالمومنین نزدیک ترست . من نمیخواهم که منکر خط حرکتی دیگر عرفا بشوم چون حداقل اش این است که آنها هفت شهر عشق را گشتند و من هنوز اندر خم یک کوچه ام و چیزهایی فهمیدند که ما از درک آن عاجزیم ولی باز هم میخواستم در حد وسعه ی وجودی خودم برایم کمی توضیح دهید سوال دوم در خصوص مقام فنا و بقا بود . .در سیره ی عرفا اگر دقت شود در مدت زمانی دارای مقام فنا بودند و بعد از یک مدتی با توجه به مشیت و اراده ی الهی وارد مقا بقا میشدند .یعنی یکبار خود تا حق میرفتند و سپس برمیگشتند تا مردم را هم با خودشان به سمت ببرند که اولی میشود مقام فنا و دومی میشود مقام بقا.اگر خط توجید و عرفان را به صد قسمت تقسیم کنیم اهل بیت به درجه ی صد رسیده اند و تا انتهای راه رفته اند و دارای مقام عصمت هستند و انسانی کامل تر از اهل بیت نمیابیم .در حالیکه ممکن است فلان عارف تا درجه سی یا هفتاد یا ... رفته باشد اینکه عارف بزرگی میگفت ما هرچی داریم از وجود نازنین اهل بیت است و شب در نماز کاسه گدایی امان را به درب خانه آنها میبریم .حال اهل بیت هم مقام فنا و بقا داشتند ؟ .و اصلا سیر و سلوک اهل بیت مربوط به این عالم است یا مربوط به عوالم ماقبل این عال میشود ؟ و آیا احادیث های زیادی که ما از اهل بیت میشنویم مربوط به حالت بقایشان است یا فنا ؟ آیا در حالت فنا حدیثی از این بزرگواران داریم ؟ البته من شنیدم زمانی که تیر را از پای حضرت امیر بیرون کشیدند ایشان در مقام فنا بدند و زمانی که سائل از او طلب کرد و حضرت به او انگشتر بخشیدند ایشان در مقام بقا بودند.آیا در آثار شما در خصوص مقام فنا و بقا چیزی نقل شده است ؟ سوال سوم : در سخنرانی شما به نام ده نکته در معرفت النفس شنیدم که اگر انسان نفس خود را از دست تن نجات دهد میتواند به عوالم بالا سیر کند و دقیقا یادم هست همانجا فرمودید که گفتید اگر انسان میدانست که با این روح و نفس میتواند با عوالم بالا تماس یابد از همین حالا ریاضات را شروع میکرد . البته منظورم ریاضت شرعی هست و با مرتاض ها اشتباه نشود . عرفا هم همیشه درصدد ریاضت های شرعیه بودند .مثلا فلان عارف روزه میگرفت و با آب روزه خود را افطار میکرد . و یا در راه مسجد عبا به سر میکشیدند که با دیدن مردم دچار قساوت قلب نشوند . یا از صبح تا شب در بیابان مشغول عبادت بودند .من میدانم که اینها صوفی نیستند و میدانم هم که اغلب اینها حتی با اهل بیت هم ارتباط داشتند . اما میخواهم بدانم امام صادقی که با پوشیدن لباس سفید و نو از نگاه منحرفین مثل سفیان ثوری مذمت میشود چگونه امام صادق جواب سران تصوف را میدهد. اینکه زندگی امام باقر چطور بوده . یا اینکه نقل قولی از یاسر خادم امام رضا که می فرماید : علی بن موسی الرضا در تابستان ها بر روی حصیر و زمستان ها به روی پلاس مینشست و جامه خشن می پوشید و هنگامی که در میان مردم حاضر میشد خود را می آراست .یا وقتی سران تصوف در خراسان به حضرت رضا اشکال گرفتند که گفتند رهبر جامعه باید جامه خشن بپوشد و طعام ساده داشته باشد .جضرت در جواب فرمودند : یوسف منصب پیامبری داشت و قبای ابریشمی با تکمه های زرد می پوشید و در مجلس فرعونیان برپشتی های آنان تکیه می داد .شکی نیست که اهل بیت به حطام دنیوی از همه زاهد تر بودند لیکن نظر آنان از زهد پوشیدن لباس مندرس و کهنه نبود و در واقع زاهد کسی است که روا نمیدارد میل به لذات و خوشی ها ی دنیوی بر جان اش حکومت کند و برای جلوگیری از آن توان و قدرت نداشته باشد .پس زاهد کسی است که دنیا برای او هدف نیست .بلکه اگر دنیا به او روی کند هم انفاق اش را میکند هم خمس اش را میدهد و تمام ضروریات را انجام میدهد سپس از آن بهره هم میگیرد. بیانات ام در خصوص امام رضا مختصری و خلاصه ای از کتاب تحلیلی بر زندگانی امام رضا نوشته محمد جواد فضل الله ترجمه سید محمدصادق عارف از انتشارات بنیاد پژوهشای اسلامی آستان قدس رضوی بود .مگر سلمان که سهم اش را از بیت المال میگرفت پس انداز یک ساله خودش را کنار نمیگذاشت . و یا منتاظره امام صادق که در کتاب داستان راستان منظور شده.ال است.البته احادیثی هم از اهل بیت هست که در لحظه ای سائلی می آمد و هرچه داشتند انفاق میکردند .حال آیا اهل بیت هم ریاضات شرعیه و دوری گرفتن از مردم به سبب دچار شدن به قساوت قلب داشته اند یا خیر ؟
متن پاسخ
باسمه تعالی: سلام علیکم: 1- همان‌طور که متوجه‌اید سلوک حضرت امام خمینی«رضوان‌اللّه‌تعالی‌علیه» در این عصر نمایاندن نزدیک‌ترین سلوک به ائمه«علیهم‌السلام» است منتها می‌توان گفت عرفای بزرگ در زمان خود آنچه می‌توانستند و شرایط اجازه می‌داد انجام داده اند علاوه بر این‌که اگر امروز ما بخواهیم با تفکر عرفانی حضرت امام آشنا شویم حتماً باید با عرفان محی‌الدین و فلسفه‌ی ملاصدرا آشنایی داشته باشیم 2- وقتی خود اهل‌البیت«علیهم‌السلام» می‌فرمایند: «انَ‏ قُلُوبَنا اوْعِیةُ مَشِیةِ اللّهِ فَاذا شاءَ شِئْنا» قلب‌های ما ظرف اراده‌ و مشیت الهی است پس عملاً دارند می‌گویند ما از خود فانی و به حق باقی هستیم. با این تفاوت که چون خداوند می‌دانسته آن ذوات مقدس در دنیا تا این حدّ بالا می‌روند از ابتدا برای هدایت خلق آن مقام را به آن‌ها داده و آن‌ها با عبادات طولانی خود در حفظ آن می‌کوشند که بحث آن در کتاب «مبانی نظری نبوت و امامت» شده است 3- ریاضت‌های اهل‌البیت«علیهم‌السلام» برای حفظ عصمت است و مسلّم در همان تعادلی بودند که خبرش به ما رسیده و عمده آن است که بتوانیم جایگاه تاریخی روایات را بشناسیم. مثلاً وقتی روایت می‌گوید همه‌ی آنچه داشتند به سائل می‌دادند در عرف آن زمان به آن معنا نیست که قوتی که برای سال‌شان ذخیره کردند را هم می‌دادند و از فردای آن روز محتاج مردم می‌شدند. موفق باشید
9397
متن پرسش
با عرض سلام: یکی از دوستان بنده ایمیلی به بنده فرستاده است که با استناد به آن نتیجه میگیرد که مولوی دشمن اهلبیت است! ایشان از لحاظ علمی و مطالعه فکر نمیکنم در سطح بالایی باشد. بنده اینجا عین ایمیل ایشان را می آورم و خواهشمندم جواب آن را بدهید تا مطلب روشن شود و برای ایشان هم بفرستم: «مولوی (محمد بلخی) : ابن ملجم دست خدا بود که امام علی (ع) را کشت! (العیاذ بالله) مولوی در مثنوی در راستای جبر اندیشی عرفانی با یک دروغ پردازی از زبان امیر المؤمنین علی علیه السلام ابن ملجم را تبرئه کرده و به وی می گوید که من از تو هیچ بغضی در دلم ندارم. چرا که قاتل من تو نبودی. تو فقط آلت فعل خداوند بودی و قاتل واقعی من خداوند بود! من همی گویم برو جفّ القلم زان قلم بس سرنگون گردد علم هیچ بغضی نیست در جانم ز تو زان که این را من نمیدانم ز تو آلت حقی تو، فاعل دست حق کی زنم بر آلت حق طعن و دق! و بعد از زبان امیر المؤمنین علیه السلام به دروغ خطاب به ابن ملجم می گوید که بابت عملی که مرتکب شده ای نگران نباش، من در قیامت شفیع تو خواهم بود: لیک بیغـم تو، شفیع تو منـــم خـواجـه روحـم نـه ممــلـــوک تـــنم (مثنوی معنوی/ دفتر اول/ ص۱۹۰) بر دشمنان اهل بیت (علیهم السلام) لعنت»
متن پاسخ
باسمه تعالی: سلام علیکم: توصیه‌ی حضرت امام خمینی به احمد آقا آن است که: ‌ای احمد! اگر زبان این طبقه را نمی‌فهمی لا اقل انکارشان نکن. آیت‌الله تهرانی در کتاب «روح مجرد» یک بحث مفصلی در تشیّع مولوی و محیی الدین آورده‌اند و خودِ من از آیت‌الله جوادی شنیدم که مولوی در عقاید، شیعه است. مولوی در مورد علی‌ «علیه‌السلام» می‌گوید: «تو ترازوی احد خو بوده‌ای .... بل زبانه‌ی هر ترازو بوده‌ای» یعنی علی «علیه‌السلام» را ملاک حقانیت هرچیز می‌داند. از طرفی حتما می‌دانید که زبان عرفان، زبان اظهار تکوینیات نیز هست لذا عرفا حادثه‌ها را و به همان معنایی که خداوند اراده‌کرده‌است می‌نگرند. آیا می‌توان از نظر تکوین بگوییم خدا نمی‌خواسته حضرت امام حسین «علیه‌السلام» شهید شوند؟ یا این‌که از جهت تکوین همین را می‌خواسته که واقع شد و گرنه لازم می‌آید بگوییم قدرت یزید از قدرت خداوند بیشتر است. آری تشریعاً خداوند خواسته که همه حرمت حضرت امام حسین«علیه‌السلام» را به عنوان امام زمان در آن تاریخ نگه دارند. اشعاری هم که مولوی در این‌جا آورده نظر به نگاه تکوینی علی‌ «علیه‌السلام» دارد که چگونه حضرت با آن شعور تکوینی خود متوجه‌ی اراده‌ی حضرت حق در این حادثه است و نسبت به آن‌که ابن ملجم در نظام تکوین کاری انجام نداده مگر آن‌چه را خدا اراده کرده و معلوم است اولیاء الهی هر آن‌چه خدا اراده کند می‌پسندند و بدان راضی‌اند. به همین جهت می‌گوید: «آلت حقی تو، فاعل دست حق». اتفاقا مولوی از این جهت دارد ما را متوجه نگاهِ بصیر علی «علیه‌السلام» می‌کند و در همین رابطه در جایی دیگر خطاب به علی «علیه‌السلام» می‌گوید: «ای علی که جمله عقل و دیده‌ای .... شمه ای بنما از آن‌چه دیده‌ای» می‌گوید ای علی تو تنها عاقل نیستی، خودِ عقلی و خودِ بصیرت هستی و از آن حضرت تقاضا می‌کند شمه‌ای از آن بصیرت را به ما بده. موفق باشید
11993
متن پرسش
لطفا صوت «شرح کتاب جنود عقل و جهل» امام خمینی (ره) را در سایت دوباره بگذارید.
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: فایلهای صوتی شرح کتب بمرور زمان بر روی سایت بارگذاری می گردد. مدیریت سایت

12888
متن پرسش
با عرض سلام به استاد عزیز: آیا برای ما هم - همانند شما - ممکن است با نوارها و سی دی دروس علما رشد کنیم؟ اگر ممکن است در دروس عرفان، فلسفه و تفسیر به سی دی کدام یک از علما رجوع کنیم؟ در ضمن حقیر طلبه ام
متن پاسخ

باسمه تعالی: سلام علیکم: جنابعالی به عنوان یک طلبه در رابطه با فلسفه و عرفان از حجت‌الاسلام و المسلمین استاد یزدان‌پناه می‌توانید استفاده کنید و در تفسیر، از نورِ چشم صاحبان بصر و بصیرت یعنی حضرت آیت اللّه العظمی جوادی آملی غافل نباشید. موفق باشید

12102
متن پرسش
سلام استاد عزیز: 1- رابطه نفس با بدن چگونه ارتباطی است؟ آیا نفس توجه شدید به بدن دارد یا با بدن متحد است یا .....، لطفا کمی درباره چگونگی ارتباط نفس با بدن توضیح دهید. 2- لطفا درباره واسطه میان بدن و نفس که روح بخاری است توضیح دهید. 3- آیا متن زیر درباره رابطه نفس و بدن درست است؟ "ملاصدرا و نحوه­ تعلق رابطه نفس و بدن از دیدگاه ملاصدرا نفس یا ذهن، وجود عقلی بسیط و یکی از صور در علم الهی است (شیرازی، 1380، ج8، ص428). به نظر وی، نفس جوهری مستقل است که نخست به صورت جسم ظاهر می­گردد و آنگاه از طریق حرکت جوهری به نفس نباتی، نفس حیوانی و سرانجام نفس ناطقه­ انسانی تبدیل می­شود (شیرازی، 1380، ج2، ص259). ایشان بر این عقیده است که نفس در آغاز پیدایش خود، صورتی است مادی و به تعبیر خود او «لا شیء محض» است (همان، ج8، ص383)؛ یعنی فاقد مرتبه­ فعلیت و وحدت است. به عبارت دیگر در آخرین مرحله جسمانیت و اولین مرحله­ روحانیت قرار دارد. بدین صورت که نه جسم محض و نه روح محض است، بلکه تنها کمال جسم و قوه­ روح است که در نهایت به تجرد می­رسد و از جسم بی­نیاز می­شود: «نفس انسانی از لحاظ حدوث و تصرف مادی است، تصرف او در اجسام مادی است و تعقل ذات خود و ذات جاعل خود در او روحانی است» (همان، ص402). تلقی وی از ماده تا حدی ارسطویی است که آن را بر اساس حکمت متعالیه خود اصلاح کرده است. از نظر او ماده چیزی کدر و پایین­ترین مرتبه وجود الهی است و اگرچه دارای بهره­ای از وجود است اما آن بهره اندک است. بنابراین ماده بر حسب بهره ضعیفی که از وجود دارد، دارای نوعی آگاهی است (اکبریان، 1388، ص65). لذا ماده چیز بی­جان و منفعلی نیست، بلکه دارای شعور می­باشد. صدرالمتألهین همچون فلاسفه­ دیگر، تأثیر مستقیم و بدون واسطه­ نفس مجرد بر بدن مادی را ناممکن می­شمارد. ایشان بیان می­کند که هم عالم مجردات و هم عالم مادیات از مراتب وجود هستند. در عالم مادیات، لطافت و عدم لطافت نشانگر مراتب وجود به لحاظ شدت و ضعف است. از اینجا می­توان نتیجه گرفت که تنها وجود مادی لطیف می­تواند متعلق جوهر نفسانی مجرد باشد. واسطه­ای که ملاصدرا میان بدن و نفس قائل می­شود، جوهر لطیفی است که آن را «روح بخاری» می­نامد. به نظر وی، واسطه­ میان هر دو جوهر، یعنی بدن و نفس، از حالت وسط برخوردار است، یعنی نیمه مجرد و نیمه مادی (الشیرازی، 1382، ج9، ص77-74). او همچون فخر رازی و شیخ­الرئیس معتقد است که روح بخاری از اجزای لطیف و بخاری اخلاط حاصل می­شود، حال آنکه اجزای بدن از اجزای غلیظ اخلاط تحقق می­یابد. البته، ملاصدرا به سه روح معتقد است که از حیث رقت و لطافت، در سه مرتبه قرار می­گیرند. او لطیف­ترین اجزای اخلاط را روح نفسانی مغزی می­داند که پس از آن، روح حیوانی قلبی و در نهایت، روح طبیعی کبدی قرار دارند (اکبری، 1386، ص113). ملاصدرا نفس انسان را ایستا و دارای فقط یک درجه از وجود نمی­داند که بی­حرکت و غیرقابل تغییر باشد، بلکه آن را دارای رشد و حرکتی در جوهر و ذات خود می­داند که روز به روز کامل­تر می­شود (الشیرازی، 1380، ج8، ص445). از نظر ملاصدرا وجود نفس در عالم عقل، خالص و بدون پوشش است. اما کمالاتی برای او متصور است که دست­یابی به آنها برای او جز از طریق تنزل به بدن مادی و کاربرد اندام­های بدن ممکن نیست (همان، ص346). ملاصدرا می­گوید چنین امری محال است از اتحاد صورتی عقلی و غیرجمادی با ماده­ جسمانی بدون وساطت کمال و تغییر تدریجی ماده حاصل شود، از این رو، نفس در آغاز خلقت دنیوی خود از لحاظ وجود، جسمانی و در سطح بدن است (همان، ج3، ص358)، اما قابلیت این را دارد که به صورت صور عقلی درآید، حال آنکه بدن چنین قابلیتی ندارد (همان، ج9 ،ص231). به نظر وی، نفس صورت بدن می­باشد و لذا ترکیب نفس و بدن از نظر وی ترکیب اتحادی است (الشیرازی، 1378، ص293). در نظر ملاصدرا نفس با بدن حادث می­شود؛ و این بر مبنای حرکت جوهری معنا می­یابد، به این شکل که بدن طی حرکت جوهری دارای نفس می­شود و نفس از دل آن برمی­آید (اکبریان، 1388، ص106). نقد ملاصدرا بر حکمای مشّاء این است که تعریف آنان نفس را داخل در مقوله اضافه کرده است؛ لذا صورت و یا کمال نفس برای بدن لاحق و عارض به وجود نفس است و نه عین وجود نفس؛ و از همین جاست که ثنویت نفس و بدن پیش می­آید. ملاصدرا اضافه نفس به بدن را ذاتی نفس می­داند(غفاری، 1389، ص110). وی بزرگ­ترین اشتباه فلاسفه را در مورد نفس این می­داند که آنان مقام معلومی برای نفس قائل شده و نفس را امری ایستا می­دانند که از ابتدای پیدایش تا پایان یکسان و یکنواخت بوده و دچار تحول و تشئنات گوناگون نمی­گردد (الشیرازی،1380، ج8، ص247-243). استاد جوادی آملی در این زمینه می­نگارد: در حرکت جوهری کون و فساد نیست، بلکه لبس بعد از لبس است و به همین دلیل، شیء نخست با شیء دوم متحد هستند و شیء اولی در این اتحاد نابود نمی­شود بلکه تنها نقص خود را از دست می­دهد و نقص یک وصف سلبی است که او را رها می­کند و با رها کردن نقص، بدون آنکه هویت خود را که هستی اوست، از دست بدهد با کمال بعدی جمع می­شود و همراه با آن کمال یک واحد حقیقی را تشکیل می­دهد (جوادی آملی، 1376، بخش2، ج2. ص124). ملاصدرا درباره ارتباط میان نفس و بدن می­گوید: ارتباط میان نفس و بدن به صورت ملازمت است. البته نه همچون همراهی دو امر اضافی و نه همراهی دو معلول یک علت در وجود که میان آنها ارتباط و وابستگی نیست، بلکه همچون همراهی دو شیئی که به نحوی ملازم یکدیگرند همچون ماده و صورت ... به­ طوری که هریک نیازمند دیگری است، بدون آنکه دور لازم آید که محال است؛ بنابراین بدن نیازمند همة نفس و نه جزیی از آن است و نیاز نفس به بدن نه از حیث حقیقت مطلق عقلی­اش، بلکه به لحاظ وجود متعین و شخصی و حدوث هویت نفسانی­اش است (الشیرازی، 1380، ج8، ص438). پس نفس در عین وحدت خود، جامع همه­ قوای نطقی، حیوانی و نباتی است. نفس در همه­ مراتب وجود انسان، حتی در مراتب نباتی و طبیعی آن، سریان و یا به تعبیر دقیق­تر، حضور دارد (امید، 1384، ص233). حرکت جوهری، صدرالدین را بدین نکته رهنمون می­شود که روح محصول حرکت جوهری بدن است و بدین قرار بدن و روح رابطه­ای همچون رابطه­ درخت و میوه دارند، و همان اندازه که میوه و شاخه به طور طبیعی در کنار هم و باهم زیست می­کنند، به همان اندازه، روح و بدن هم از این­گونه ارتباط مهر­آمیز با هم برخوردارند. بنابراین روح، محصول حرکت جوهری بدن است (سروش، 1384، ص74)، البته این بدان معنا نیست که روح معلول بدن است، یا متکی و قائم به بدن است، و یا عرضی و صفتی است برای بدن همچون سایر صفات و اعراض بدن، بلکه صورتی است نسبت به ماده بدن: حق این است که نفس انسانی در حدوث و تصرف جسمانی است، اما در بقاء و تعقل روحانی. تصرفش در اجسام جسمانی است اما تعقلش از خودش و از ذات خالقش روحانی است. عقول مجرد محض، ذاتاً و فعلاً روحانی­اند و طبایع جسمانی ذاتاً و فعلاً جسمانی­اند (الشیرازی،1380، سفر رابع، باب هفتم، فصل سوم). ملاصدرا در الشواهد الربوبیه نحوه­ حرکت انسان از ماده به سوی عقل را در قوس نزول و صعود به وضوح توضیح می­دهد. وی وجود را به قوسی تشبیه نموده است که از عقل آغاز شده و بالاخره به عاقل (عقل اول و ذات اقدس واجب الوجود) منتهی می­شود و بین این دو، مراتب و منازل متعددی وجود دارد بدین صورت که از عقل آغاز می­شود تا به ماده می­رسد و بعد از آن در سلسله­ صعود به صورت معکوس دور می­زند و در نهایت به صورت انسانی صاحب عقل و شعور می­گردد. پس انسان، صراط و معبری است که بین دو عالم جسمانی و روحانی کشیده شده است (الشیرازی، 1378، ص66). هانری کربن، این جریان تکامل را چنین توضیح می­دهد: انسان شناسی ملاصدرا با نوعی نظریه­ عظیم مربوط به تکوین جهان و نفس پیوند دارد که عبارتست از هبوط نفس در اسفل السافلین و صعود تدریجی آن تا صورت انسانی، به عنوان نقطه­ ظهور آن در آستانه­ ملکوت، و تداوم انسان­شناسی در طبیعیات و مابعدالطبیعه­ معاد (کربن، 1380، ص483). بنابراین ملاصدرا با تأسیس اصولی مانند اصالت وجود، تشکیک وجود، حرکت جوهری و حدوث جسمانی نفس، نفس را در ابتدای پیدایش، جسمانی و ترکیب نفس و بدن را اتحادی می­داند و نه انضمامی، بنابراین طرح مسأله­ رابطه نفس و بدن نزد ملاصدرا طوری است که از ابتدا گرفتار ثنویت نمی­شود. به نظر وی نفسیت نفس به تدبیر بدن است نه عارض بر بدن، و این به معنی آن است که نمی­توان به نفس نگاهی مستقل و بدون ارتباط با بدن داشت."
متن پاسخ

- باسمه تعالی: سلام علیکم: 1- ملاصدرا رابطه‌ی نفس با بدن را اتحاد می‌داند ولی اتحاد انضمامی که نه موجب عینیت باشد و نه موجب دوگانگی که تدبیر بدن توسط نفس واقع نشود 2- بنده نتوانستم روح بخاری را قبول کنم، معتقدم صِرف نزول نفس به جهت تشکیکی‌بودن، آن نفس با بدن مرتبط می‌شود نیاز به واسطه‌ای به نام روح بخاری نیست و فکر می‌کنم ملاصدرا هم در جمع‌بندی همین را می‌فرمایند هرچند بعضاً با زبان قوم سخن می‌گوید 3- در مورد (جسمانی بودن نفس) متنی خوب و جمع‌بندی ارزشمندی است. موفق باشید

نمایش چاپی