باسمه تعالی: سلام علیکم: در عین اینکه موضوع، بسیار حساس و ریشه در تنگناهای تاریخیِ ما به عنوان کشور ایران دارد؛ موضوع همانطور است که میفرمایید. به گفتهی علامه طباطبایی؛ زنان شوهردار نباید گرفتار یک نوع غیرت بیجا باشند که مربوط به مردان است و تحمل زن یا زنان دیگری را در کنار شوهر خود نداشته باشند. در حالیکه رسول خدا«صلواتاللّهعلیهوآله» سیرهی دیگری را برای زنان گشودهاند. و عملاً این یک نوع خودخواهیِ پنهان است که اگر بتوانند از این رذیله خود را آزاد کنند، نهتنها بسیاری از مشکلاتی که نام بردید در جامعه رفع میشود، یک نحوه سعهی صدری در زنان شوهردارِ ما در آنها ظهور میکند و تنگنظریِ پنهان آنها که منجر به یک نحوه دوگانگی با شوهرانشان هست نیز از بین میرود. و البته این به شرطی است که مردان نیز به عنوان یک مسئولیت نسبت به زنان بیشوهر با موضوع، برخورد کنند و به تنهایی و بیسرپرستیِ آنان فکر کنند، به جای آنکه صرفاً قصد شهوترانی داشته باشند و ارتباط با زن اول خود را تعطیل نمایند. آری! در لبنان و در اکثر کشورهای عربی زنانِ شوهردار پذیرفتهاند در صورتیکه شوهرشان زن دومی را اختیار کند، خللی در شخصیت و زندگیشان پیش نمیاید، زیرا زندگی را در معنایی وسیعتر جستجو میکنند، و وقتی شوهرشان زن دیگری را متعه کند بالاخره در راه شرعی این مشکل را رفع کرده، وگرنه شیطان از طریق غیر شرعی راههای خود را میگشاید. و این آن چیزی است که امروزه شما با آن روبهرو هستید، و تا زیرساختهایِ فرهنگی این مشکل رفع نگردد، همچنان راههای شیطانی گشوده خواهد بود و مرد و زن هر دو ضرر میکنند. موفق باشید
باسمه تعالی: سلام علیکم: 1- حضرت آقا در یکی از خطبههای نماز جمعه در زمان ریاست جمهوریشان در آبانماه که سالگرد رحلت حضرت علامه بود این جمله را فرمودند 2- نظرتان در مورد روحیهی استکبارستیزیِ عارفان بزرگ نهتنها درست که «ماه» است 3- عارف باللّه نهتنها حجابهای بین خود و خدا را که در اثر خودبینی و تکبر پیش میآید، رفع میکنند؛ با حجابهای ظهور حق در جامعه که توسط استکبار در شکلهای مختلف ظهور میکند، مقابله مینماید منتها مطابق شرایط تاریخیِ خودش. از این جهت است که ممکن است روش آنها چون به روشِ معمولی که فرهنگ مدرنیته بهعنوان انسان اجتماعی تعریف کرده باشد، گوشهگیری قلمداد شود، ولی حضورِ نرمِ این بزرگان و کینهای که در شاگردان اینان نسبت به استکبار بهوجود میآید؛ حکایت از آن دارد که در جامعهی خود به صورت فعّال ولی به صورت روش خاص خودشان حاضرند و این است همان سیاست در عین دیانت که غیر از سیاسیکاریها و به قول معروف «پدرسوختگیها»یی است که دنیای استکبار نام سیاست به آن نامیده است 4- در سیاستفهمی و اجتماعیبودن و شعور تاریخیداشتنِ حضرت آیت اللّهالعظمی حسنزاده«حفظهاللّه» همین بس که در عصر چهارشنبهای در زمان دفاع مقدس که در خدمتشان بودیم، فرمودند: (بنده هر وقت شهداء را به قم میآورند در عین تشییع آنها در گوشهای میایستم و خطاب به آنها عرضه میدارم: «السلام علیکم یا اولیاءاللّه»). نمیدانم این مرد بصیر در این جوانانِ نورسی که از نظر ظاهر هیچ منزلی از منازل سلوک را طی نکرده بودند، چه میدیدند که تعبیر اولیاء الهی که اهل عرفان به کم کسی اطلاق میکنند، به شهداء اطلاق میکردند. همین بس که متوجه بودند این انقلاب، آن اندازه خالص و خدایی است که فدائیان آن در مقام فنای فی اللّه حاضر شدهاند. آیا این ظریفترین و لطیفترین و نرمترین سیاستمداری نیست؟!! و آیا موتور یک جامعهی فعّال این نوع نگاه روحانی نمیباشد از آن جهت که باید در وصفشان گفت: «گر نبودند به جهان گوشهنشینانی چند / نه در افلاک سخن بود و نه در کَوْن و مکان». موفق باشید
باسمه تعالی: سلام علیکم: در بسیاری موارد حضرت علی«علیهالسلام» همانی است که در این تابلو ترسیم شده، مگر آنکه فراموش نشود وقتی فتنهگرانی چون طلحه و زبیر رو در روی نظام اسلامی ایستادهاند، پس از نصیحت و تذکر بهشدت با آنها جنگید زیرا در آن موقعیت اصل نظام اسلامی را نشانه رفته بودند و دیگر در مورد توطئهی خوارج در متن جنگ با معاویه بود که این آزاداندیشی نیست که به اجازهی علی«علیهالسلام» چنین میدانی به آنها داده شده بود بلکه نقشهی عمروعاص بود و بازیخوردنِ خوارج، و بعد هم فریبی که عمروعاص به ابن عباس داد مورد پذیرش امیرالمؤمنین«علیهالسلام» قرار نگرفت. چرا نویسندهی محترم فرمودهاند: علی«علیهالسلام» «باز رأی بر حق خود را بر مردمش تحمیل نکرد» این حرف عجیبی است مگر خوارج مردمِ علی«علیهالسلام» بودند، پس جای مالک اشتر و محمدبن ابابکرها کجاست؟ متن تاریخ چیز دیگری را میگوید، گویا نویسندهی محترم تلاش نکردهاند همهی علی«علیهالسلام» را ببینند! حداقل به اندازهی مولوی که ادعای تشیع آن حضرت را ندارد، باید علی«علیهالسلام» را میدیدند که در وصف آن حضرت میگوید: «در شجاعت شیر ربانیستی / در مروت، خود که داند کیستی». موفق باشید
باسمه تعالی: سلام علیکم: به نظر بنده هرتحلیل ها نکات بسیار دقیق و ظریف و هوشیارانهای نسبت به فیلم داشت که روی هرکدام از آنها میتوان متمرکز شد. عمده این حساسیت است که متوجهی زبان فیلمی باشیم که تهیهکنندهی آن برای ما در دلِ آن سخنهایی دارد که اگر در زبانِ عبارت بگوید، سختْ آن مطلب از جایگاه خود سقوط میکند. به امید آنکه به جایی برسیم تا به جایِ جملهپردازی برای رساندن مطلب خود، به شخصیتهای داستان و فیلمها اشاره کنیم تا زبانمان بارور و بارورتر شود. موفق باشید
باسمه تعالی: سلام علیکم: عنایت داشته باشید دستگاهِ منطق ارسطویی است که مطرح میکند هرچیزی باید بر اساس جنس و فصل آن تعریف شود. تعریف حیوان ناطق بر اساس آن منطق، تعریف درستی است یعنی انسان از نظر جنس، به معنای منطقی آن نه جماد است و نه فرشته. و از نظر فصل هم، ناطق است یعنی قدرتِ درک دارد حتی اگر آن را متألّه بدانیم، از آن تعرف، خارجش نکردهایم؛ میماند که اگر دستگاه خود را تغییر دهیم مثلاً با دستگاه اصالت وجود به موضوع بنگریم، دیگر آن تعریف، تغییر میکند و با موجودی روبهرو هستیم که ظهوری از وجود است. و یا اگر انسان را مانند هایدگر و گادامر عین فاهمهی تاریخی بدانیم، دیگر جایی برای تعریف ارسطو که بر اساس اصالتدادن به ماهیتِ موجودات آنها را تعریف میکند؛ نمیماند هرچند به هر صورت تعریف منطقیِ پدیدهها در جای خود باقی است. موفق باشید
باسمه تعالی: سلام علیکم: 1- در موضوع معرفت نفس و احساسِ خودْ ماوراء تن، و حضورِ ابدی آن سخن بسیار رفته است و همانطور که مرقوم فرمودهاید انسان به خوبی خود را بدون تن میتواند احساس کند و به حکم آنکه عالِم غیر معلوم است آنکسی که به تنِ خود علم دارد مسلّم تنِ خودش نیست و چون علم از مقولهی مجردات است، پس بنابراین کسی که علم به خود دارد موجودی مجرد است و موجود مجرد، فرسایشپذیر و «میرا» نیست. و این کمترین علم به خودمان میباشد در آن حدّ که خود را به عنوان یک موجودِ مجرد مییابیم. و بنده در این رابطه عرایضی در کتاب «ده نکته در معرفت نفس» با شرح صوتی آن و در کتاب «خویشتن پنهان» داشتهام. میماند این نفس چه وسعتی دارد در آن حدّ که مولایمان علی«علیهالسلام» میفرمایند:
|
اتَزْعَمُ انَّكَ جِرْمٌ صَغيرٌ |
وَ فيِكَ انْطَوَى الْعالَمُ الاكْبَرُ |
|
تو مى پندارى كه همين جسم كوچك هستى، در حالى كه جهان بزرگى در نهاد تو پنهان است. زیرا انسان وسعتی تا همهی افلاکِ سماوی دارد در آن حدّ که فرمود: «دو سر هر دو حلقهی هستی / به حقیقتْ به هم تو پیوستی». در رابطه با وسعت انسان و اینکه سلوک زیادی نیاز است تا انسان همهی ابعاد خود را در حدّ ممکن بیابد، کتاب «چگونگی فعلیتیافتنِ باورها» با شما سخنها دارد. و باز در این رابطه در روايت داريم كه راوي از حضرتامام رضا (ع) ميپرسد: مرا از بهشت و جهنم خبر دهيد، آيا هم اكنون آنها خلق شدهاند؟ حضرت فرمودند: بلي، و رسولالله (ص) وقتي به معراج رفتند داخل بهشت شدند و آتش را ديدند. راوي ميگويد: عدهاي از مسلمانان ميگويند بهشت و جهنم مقدر شدهاند ولي خلق نشدهاند. حضرت فرمودند: آنها از ما نيستند و ما هم از آنها نيستيم:
«مَنْ اَنْكَرَ خَلْقَ الْجَنَّةِ وَالنّار كَذَّبَ النَّبِيَّ (ص) وَ كَذَّبَنا وَ لا مِنْ وِلايَتِنا علي شَيْئٍ وَ يَخْلُدُ في نارِ جَهَنَّم. قالالله: هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتي يُكَذِّبُ بِهَاالْمُجْرِمُونَ يَطُوفُونَ بَيْنَها وَ بَيْنَ حَميمٍ آنٍ».
پس كسي كه منكر خلقت فعلي بهشت و جهنم شود، پيامبر و ما را تكذيب كرده است و از دوستان ما نيست و براي هميشه در آتش است. خداوند در آيه 44 سوره الرحمن فرمود: اين است جهنمي كه گناهكاران انكار ميكردند و هم اكنون گناهكاران بين آن جهنم و آبجوشان در حال طوافاند.[1]
و نيز در روايت داريم که: «رسول خدا (ص) فرمودند: در آن هنگامي كه مرا در آسمان معراج دادند من داخل بهشت شدم، ديدم در آنجا زمينهاي بسياري را كه سفيد و روشن افتاده و هيچ در آنها نيست، وليكن فرشتگاني را ديدم كه بناء ميسازند، يك خشت از طلا و يك خشت از نقره، و چه بسا دست از ساختن برميدارند. من به آن فرشتگان گفتم: به چه علّت شما گاهي مشغول ساختن ميشويد و گاهي دست برميداريد؟ فرشتگان گفتند: وقتي كه نفقة ما برسد ما ميسازيم و وقتيكه نفقهاي نميرسد دست بر ميداريم و صبر ميكنيم تا آنكه نفقه برسد. رسولخدا (ص) به آن فرشتگان گفتند: نفقة شما چيست؟ گفتند: نفقة ما گفتار مؤمناست در دنيا، كه بگويد: سُبْحَانَ اللَهِ وَ الْحَمْدُلِلَّهِ وَ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ وَ اللَهُ أَكْبَرُ.[2]
پس چنانچه ملاحظه ميفرماييد حضرت در سفر معراجي خود با بهشت و جهنم روبهرو شدند و اين ميرساند که هم اکنون بهشت و جهنم موجود است. 3- ما تنها نسبت خود با خدا را مییابیم و نه نسبت خدا به عالَم را 4- فلسفه، خبر از وجود حقایق میدهد و عرفان، مقام اُنس با آن حقایق است. موفق باشید
[1] - قَالَ: قُلْتُ لِلرِّضَاu: يَابْنَ رَسُولِ اللَهِ! أَخْبِرْنِيعَنِ الْجَنَّةِ وَالنَّارِ، أَهُمَا الْيَوْمَ مَخْلُوقَتَانِ؟! فَقَالَ: نَعَمْ، وَ إِنَّ رَسُولَ اللَهِf قَدْ دَخَلَ الْجَنَّةَ، وَ رَأَيالنَّارَ لَمَّا عُرِجَ بِهِ إلَيالسَّمَآءِ. قَالَ: فَقُلْتُ لَهُ: فَإنَّ قَوْمًا يَقُولُونَ: إنَّهُمَا الْيَوْمَ مُقَدَّرَتَانِ غَيْرُ مَخْلُوقَتَيْنِ! فَقَالَu: مَا أُولَئِكَ مِنَّا وَ لاَ نَحْنُ مِنْهُمْ. مَنْ أَنْكَرَ خَلْقَ الْجَنَّةِ وَالنَّارِ فَقَدْ كَذَّبَ النَّبِيَّ f وَ كَذَّبَنَا وَ لَيْسَ مِنْ وَلاَيَتِنَا عَلَيشَيْءٍ وَ خُلِّدَ فِينَارِ جَهَنَّمَ! قَالَ اللَهُ عَزَّوَجَلَّ: هَذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِييُكَذِّبُ بِهَا الْمُجْرِمُونَ * يَطُوفُونَ بَيْنَهَا وَ بَيْنَ حَمِيمٍ ءَانٍ. (توحيد صدوق، باب ما جاء فيالرُّؤْيَه، حديث 21 ص 118).
[2] - «عن أبي عبد الله u قال، قال رسول الله f لما أسري بي إلى السماء دخلت الجنة فرأيت فيها قيعان يقق و رأيت فيها ملائكة يبنون لبنة من ذهب و لبنة من فضة و ربما أمسكوا فقلت لهم ما بالكم ربما بنيتم و ربما أمسكتم فقالوا حتى تجيئنا النفقة فقلت و ما نفقتكم فقالوا قول المؤمن في الدنيا سبحان الله و الحمد لله و لا إله إلا الله و الله أكبر فإذا قال بنينا و إذا أمسك أمسكنا»(بحارالانوار، ج 18، ص 409، باب 3 – اثبات المعراج و معناه.)
باسمه تعالی: سلام علیکم: عنایت داشته باشید که برای از بینبردن مشکلات باید کار فرهنگی انجام داد و انقلاب اسلامی به نظر بنده تنها بستری است که اگر در متن جامعه مستقر شود چنین امکان تاریخی را فراهم میکند و رهبری انقلاب نیز تلاش میکنند تا انقلاب اسلامی و تمدن اسلامی به جای تمدن غربی به تاریخ ما برگردد تا بتوانیم از این ضعفهای تاریخی رها شویم. آیا دوست شما راه دیگری میشناسند؟ موفق باشید
باسمه تعالی: سلام علیکم: در مقام فنایِ ذات به جای علمِ خودمان به خودمان، با علمِ خدا، خود را عالِم به خدا مییابیم که بحث آن مفصل است و خواجه عبداللّه در منزل «توحید» از آن سخن گفته است که در آنجا میفرماید:
]التوحيدُ تنزيهُ اللّه تعالى عن الحدَث. و إنّما نَطَقَ العلماءُ بما نَطقوا به، و أشارَ المحقّقونَ بما أشارُوا إليه في هذا الطريقِ لقصدِ تصحيحِ التوحيد. و ما سواهُ من حالٍ أو مقامِ، فُكلُّه مصحوبُ العِلَل.[
توحید تنزیه حضرت الله عزوجل است از وجود هر مخلوق و حادثی در کنار او و آنچه را علماء در رابطه با تصحیح توحید بیان کردهاند و اهل تحقیق بدان اشاره نمودهاند - اعم از بیان حال و مقام - همه با نقص همراه است.
تنزیه توحید از حدث یعنی تنها خدا بماند و بقیه یعنی حادثات معنا نداشته باشند و در این رابطه تمام منازل و مقاماتی که گذشت نسبت به این توحید با نقص همراه بود.
]و التوحيدُ على ثلاثةِ وجوهٍ: الوجه الأوّل: توحيد العامّة الذي يَصِحُّ بالشواهد.[
]و الوجه الثاني: توحيدُ الخاصَّةِ و هو الذي يثبتُ بالحقائق[
]و الوجه الثالث: توحيدُ قائمٌ بالقِدم و هو توحيدُ خاصّة الخاصّة.[
و توحید بر سه وجه است. وجه اول: توحید عامه است که از طریق شواهد به دست میآید – اعم از تذکر شریعت یا استدلال به صنایع عالم صنع – و وجه دومِ توحید: توحید خاصه است که آن توحیدی است که از طریق حقایق برای سالک اثبات میشود. و وجه سوم توحیدی است که قائم به قِدَم است و آن توحید خاصة الخاصه است.
همچنان که ملاحظه فرمودید توحید عامه با نظر به شواهدی به دست میآید که حاکی از حضور یگانه حضرت حق در عالم است، بدون آن که رؤیتی در میان باشد حال چه آن توحید با تفکر در عالم صنع به دست آمده باشد و چه با تذکری که شریعت میدهد و فطرت انسانها را مورد خطاب قرار میدهد و اما توحید خاصه با نظر به افعال الهی و الهامی که از طرف خدا برای سالک صورت میگیرد پدید میآید و مربوط به سالکی است که به مرحلهی احوال رسیده و منور به فهم عین الله شده و قضا و قدر الهی برایش حل شده و توحید خاصة الخاص توحیدی است که به ازلیّت و قِدَم الهی قائم است یعنی توحیدی است که به خودِ خدا قائم است و اوست که در میان است و میگوید یکی بیش نیست. در این مرحله علمِ به شهود برداشته میشود و همه چیز حتی وجود سالک در عین جمع متلاشی میگردد.
]فأمّا التوحيدُ الأوّلُ فهو شهادةُ أن «لا إله إلّا اللّه» وحدَه لا شريك له، الأحدُ الصمد، الذي «لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ» هذا هو التوحيدُ الظاهرُ الْجَليُّ الذي نَفَى الشركَ الأعظم، و عليه نُصِبَتِ القبلةُ، و به وَجَبَت الذمَّةُ، و به حُقِنَتِ الدماءُ و الأموال، و انفصلت دارُ الإسلامِ من دارِ الكفر، و صحَّتْ به الملَّةُ للعامّة و إن لم يقوموا بحقّ الاستدلال، بعد أن سَلِموا من الشبهة و الحيرة و الريبة، بصدق شهادة صَحّحها قبول القلب.[
اما توحید اول همان شهادت«لا إله إلّا اللّه» وحده لا شريك له، اَلَأحدُ الصمدُ الّذي «لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ» است. این توحید، توحید ظاهرِ جَلی است که موجب نفی شرک اعظم یا شرک جلی میگردد و براساس این توحید قبله تثبیت میشود – مکه قبله افراد قرار میگیرد – و بر اساس این توحید است که ذمه و حرمت هر مسلمان بر مسلمان دیگر واجب میگردد و خون و مال آنها محفوظ میماند و دار اسلام از دار کفر مشخص میگردد و دین برای عامهی مردم پذیرفته میشود اگر چه نتوانند بر آن دلیلی اقامه کنند بعد از آن که از شبهه و گمراهی و شک سالم باشند، با صدق و شهادتی که پذیرش قلب را صحت بخشد و قلب قبول کند.
]هذا توحيدُ العامّةِ اَلَّذي يصحُّ بالشواهد. و الشواهدُ هي الرسالةُ و الصنائع، يجب بالسمع، و يوجد بتبصير الحقّ، و ينمو على مشاهدة الشواهد.[
این توحید عام است که با شواهد درست میشود و شواهد عبارت است از رسالت و صنایع عالم صنع و نظام متقن عالم وجود که واجب میشود پذیرش این توحید با شنیدن آن و حاصل میشود آن توحید با نور ایمانی که حق بر قلب انسان القاء میکند و با مشاهده شواهدی از توحید در عالم آن ایمان دمبدم افزوده میشود.
]و أمّا التوحيد الثانيِ الذي يثبتُ بالحقائق، فهو توحيدُ الخاصَّة. و هو إسقاطُ الأسبابِ الظاهرة و الصعودُ عن منازعاتِ العقول، و عنِ التعلّقِ بالشواهد. و هو أن لا تشهدَ في التوحيدِ دليلاً و لا في التوكُّلِ سبباً، و لا للنجاةِ وسيلةً[
و توحید مرحلهی دوم توحیدی است که از طریق حقایق شکل میگیرد و توحید خاصه است و آن عبارت است از اسقاط اسباب ظاهری برای سالک – همه به عنوان فعل حق ظهور میکنند – و بالا رفتن از منازعات و کشمشهای عقلی و استدلالی و صعود و عبور از تعلق به شواهد و استدلال و این صعود در آن است که در توحید به دنبال دلیل عقلی نگردی و نه در توکل به دنبال سبب بگردی و نه در نجات به دنبال وسیلهای باشی.
همچنان که گذشت در توحید افعالی که مربوط به خاصه بود فهم سالک با الهام الهی شکل میگیرد و نه به کمک استدلال و لذا اسباب ظاهری که در بنی آدم معروفاند در منظر او نقشی ندارند، سالک در این مقام همه اسباب را مجاری افعال الهی مییابد و چون با نور فهم الهی میبیند قیل و قالهای عقلی از میان میرود و این توحید از آنجایی که نوری است از طرف خداوند تعلق به شواهدی که بخواهند آن را اثبات کنند ندارد همچنان که میبیند «لا مؤثر فی الوجود الا الله» پس به جهت شهودی که پیش آمده همه اسباب در مسبب الاسباب متلاشی میشود و جای اعتماد به وسایل نمیماند بلکه نجات خود را نیز در اعمال صالحه خود جستجو نمیکند.
]فتكونُ مشاهداً سبقَ الحقِّ بحكمِه و علمِه و وضعِه الأشياءَ مواضعَها و بِتَعْليقِه إيّاها بأحايينها و إخفائِه ايّاها في رسومها، و تَحِقّق معرفةَ العلل، و تُسْلُكُ سبيل إسقاط الحدَث.[
]هذا توحيدُ الخاصّة، الذي يصحُّ بعلم الفناء، وَ يَصْفُو في علمِ الجمع، و يَجْذِبُ إلى توحيد أربابِ الجمع.[
در این مقام سابق بودن حق تعالی را به حکم و علم ازلیاش مشاهده خواهی کرد – که هر چیزی همان گونه که در حکم ازلی تعیین شده و در علم ازلی برای خود معلوم گشته خواهد بود – و نیز مشاهده خواهی کرد که حق تعالی از ازل هر چیزی را در جای خود قرار داده و آن را بر زمان خود معلق ساخته و او آنها را در رسومشان پنهان داشته – چیزی که برای محجوبین از تصرف و تقدیر الهی روشن نیست – پس چون در این مرحله سابق بودن حق تعالی در این امور برایت روشن شد، معرفت نقصِ اشیاء برایت محقق خواهد شد و سلوک میکنی به سوی اسقاط حدَث و واقعیت پنداشتن مخلوقات.
این توحید، توحید خاصهای است که از طریق علم به فناء شکل میگیرد – نه عین فناء بلکه علم فناء – و در علمِ الجمع خالص و صاف میگردد – نه در عین الجمع بلکه در علم الجمع – و چنین شخصی که در این مقام از توحید است آرامآرام به توحید ارباب جمع – که وحدت شخصیه است – جذب میگردد.
توحید خاصه با علم به فناء حاصل میشود و سالک در این مرحله میداند تجلی ذاتی یعنی چه در حالی که خودش در حضرت واحدیت است یعنی در مرحله قبل از فناء در ذاتِ احدی. در این مقام سالک ناظر حضور حق است در همهی عالم با تجلیات اسماء و صفاتش و حکم ازلیِ هر چیزی را مشاهده میکند که چگونه علم حق مبتنی بر معلوم ازلی، حکم مخصوص آن معلوم را از ازل جاری ساخته است.
]و أمّا التوحيدُ الثالث: فهو توحيدٌ اِخْتَصَّهُ اللهُ لنفسه، و استحقَّه بقدره، و ألاحَ منه لائحاً إلى أسرارِ طائفةٍ من صفوتهٍ و أخرسَهم عن نعتهِ و أعجزَهم عن بثَّه.[
و توحید مرحلهی سوم توحیدی است که خداوند به خود اختصاص داده و مخصوص خودِ خداوند است و او سزاوار چنین توحیدی است آن طور که قدر اوست و خداوند پرتوی از آن توحید را بر سرّ طائفهای از برگزیدگانش آشکار کرده و آنها را نسبت به توصیف آن توحید لال کرده و از انتشارش عاجزشان نموده.
توحید مرحلهی سوم توحیدی است که غیر حق از آن نصیبی نمیبرد و کسی در آن راه ندارد، آری عدهای از برگزیدگان خالص شده را بالا میبرد تا آنها آن موطن را حسّ کنند و اینها با چشم حق میبینند که حق این گونه است و به همین جهت کسی نمیتواند آن مقام را توصیف کند زیرا تا خلق تماماً فانی نشود خداوند این موطن خود را نشانشان نمیدهد و غیر خدا کسی به حقیقت و کنه آن گاه نمیشود همانطور که آیه کریمه میفرماید: «وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ»(انعام/91) و آنچه در بیان عرفا میآید، پرتوی است از طرف حضرت حق تا ما از آن مقام خبردار شویم، از زبان عرفایی که به مقام بقاء بعد از فناء رسیدهاند و تنها به حق باقیاند.
]و الذي يُشارُ بِه إليه على ألْسُنِ الْمشيرين: «أنَّه إسقاطُ الحدَثِ و إثباتُ القِدم» على أنَّ هذا الرمزُ في ذلك التوحيد علّةٌ لا يصحُّ ذلك التوحيدُ إلّا بإسقاطِها.[
و آنچه از توحید بر زبان اشاره کنندگان بدان اشاره میشود عبارت است از آن که توحید «اسقاط حَدَث و اثبات قِدَم» است در حالی که در این اشاره و رمز جهت توصیف توحید نیز نقص هست و توحید صحت نمییابد جز با اسقاط همین رمز و اشاره.
با توجه به این که در فراز قبلی فرمود حضرت حق عدهای را به توحید خود راه میدهد و هر کس به آنجا رفته و بخواهد خبر دهد تنها می تواند چنین بگوید که توحید اسقاط حدث و اثبات قِدَم است به این معنا که توحید نفی هر گونه مخلوق و اثبات حضور ازلی حق است میفرماید البته چنین اشاره کردنی در مورد توحید حضرت حق با نوعی خِلل توحیدی همراه است زیرا حتی این توضیح هم موجب حجاب توحید حق میشود زیرا توحید جایی است که تنها خدا، خدایی میکند و جایی برای توضیح دهنده نمیماند.
]هذا قطبُ الإشارةِ إليهِ على ألسُنِ علماء هذا الطريق، و إن زَخْرَفوا لهُ نعوتاً، و فَصِّلوه فصولاً، فانَّ ذلك التوحيد تَزيدُه العبارةُ خفاء، و الصفةُ نفوراً، و البسطُ صعوبة.[
این توصیف از توحید که در بالا ذکر شد قطب و مرکز اشارهای است که بر زبان علماء طریق عرفان جاری میشود اگر چه بر آن صفاتی را آراستهاند و فصولی را افزودند با این همه آن توصیفات موجب افزایش فنای آن توحید میشود و صفت موجب دور کردن افراد میگردد و بسط موضوع کار را سختتر میکند.
]و إلى هذا التوحيد شَخَص أهلُ الرياضةِ و أربابُ الأحوالِ و له قَصَدَ أهلُ التعظيم، و إيَّاه عَنَى المتكلّمون في عين الجمع. و عليه تَصْطَلِمُ الإشاراتُ، ثمّ لم ينطق عَنُه لسانٌ، و لم تُشر إليه عبارةٌ. فإنَّ التوحيد وراءُ ما يُشيُر إليه مكوَّنٌ، أو يَتَعاطَاهُ حينٌ او یُقِلُّه سببٌ[
و اهل ریاضت و صاحبان احوال به سوی این توحید روانهاند – تا تنها برای آنها خدا بماند و دیگر هیچ نماند – و اهل تعظیم به دنبال چنین توحیدی هستند و معنا و مواد گویندگان عین جمع این توحید است و اشارتها بر آن قطع میشود، سپس هیچ زبانی نمیتواند از آن سخن بگوید و هیچ عبارتی نمیتواند آن را توضیح دهد زیرا که توحید برتر است از آنچه مخلوقِ به وجود آمدهِ «مکوّن» بدان اشاره کند تا زمانی آن را برگیرد و یا سببی از آن برگوید.
هر کس در مورد توحید عبارتی گفت یا اشارتی کرد آن را یا در زمانی اداء کرد و یا به سببی نظر نمود در حالی که این کارها با فضای توحیدی که جز حق نباید بماند سازگار نیست. با آمدن توحید، اثنینیّت از میان میرود لذا نه اشارهای در میان خواهد ماند و نه زبانی.
]و قد أجَبْتُ في سالفِ الزمان، سائلاً سألنى عن توحيد الصوفية بهذه القوافي الثلاث:[
در زمانهای پیشین کسی از من در باره توحید صوفیه پرسید، با این سه بیت پاسخ گفتم.
ما وَحَّدَ الواحدَ من واحد إذ كلُّ مَن وحَّدُه جاحدٌ
احدی واحد قرار نداد خدای واحد را زیرا که هر کس او را واحد قرار دهد منکر توحید شده. زیرا توحید طوری است که با حضور او کسی نمیماند تا او را تثبیت کند.
توحيدُ مَن ينطقُ عن نعته عاريةٌ أبطلها الواحدُ
توحیدی که کسی در وصف خدا بر زبان میآورد عاریهای است، خدای واحد آن را باطل میکند. زیرا وقتی توحید مطلق به صحنه آید وجود همهی مخلوقات عاریهای میشوند.
توحيدُه إيّاهُ توحيُده و نعتُ من يَنْعُتُه لاحدٌ
توحید او خودش را، توحید است، خودش میگوید من یکی هستم و این توحید اوست نه توحیدی که ما بگوئیم. و وصف کسی که او را وصف کند از مسیر خارج است و از حق فاصله دارد.
البته این مباحث، مباحثی است که باید با استادِ رهرفتهای دنبال کرد. موفق باشید
باسمه تعالی: سلام علیکم: انسان به جایی میتواند برسد که جنبهی حقانی همهچیز را بیابد و جز حق نبیند و حتی خود را بر اساس جنبهی حقانیاش بنگرد که خواجه عبداللّه انصاری در منازل السائرین در قسمت «نهایات» یعنی از منزل 90 تا 100 بهخوبی آن را تبیین میکند. موفق باشید
باسمه تعالی: سلام علیکم: جناب آقای زرشناس در این مورد تحقیقات خوبی دارند. مختصر نظر ایشان را در کتاب «امام خمینی - رضواناللّهتعالیعلیه - و سلوک در تقدیر توحیدی زمانه» در صفحهی 179 به بعد آوردهام. موفق باشید
